جمعه امدنت بهانست اگر ادمم شوییم سه شنبه هم میایی
نگارش در تاريخ شنبه 8 بهمن1390 توسط اميررضا
|
اگر که شوکت این باغ، به چشم تنگ تو خار است
به گوش خود بسپار این فقط شروع بهار است
به تیغ و دشنه تن ما نکرده پشت به میدان
و نیز جای سر ما، نه شانه که سرِ دار است
از آن گلی که شکستید هزار غنچه برویدبه گوش خود بسپار این فقط شروع بهار است
به تیغ و دشنه تن ما نکرده پشت به میدان
و نیز جای سر ما، نه شانه که سرِ دار است
مباش در پی شاهد، فزون ز حد شمار است
به شهریاری شهر شرف رسیده هرآنکس
که مرگ در نظرش جز میان معرکه عار است
هلا سیوف برهنه، شما و سینه چاکم
که بیقراری ایل از صدای پای سوار است
شکستن گل اگرچه نشانده غم به دل باغ
به جاده لاله نشاندن به پیشوازی یار است
نگارش در تاريخ دوشنبه 3 بهمن1390 توسط اميررضا
|
مروز ظهر شیطان را دیدم !
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم:…
به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی...
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم:…
به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی...
نگارش در تاريخ دوشنبه 3 بهمن1390 توسط اميررضا
|
یادآوری آرمانها ، از بیراهه روی بازمان می دارد . ارد بزرگ
ارمان ما چیه؟
پول!خونه بزرگ!مقام بالا مرتبه!شهرت!.... پس خدا چی؟بهشتش؟ایند قدر سروقت ارمان بیهوده رفتیم که گمشدیم ارمان اصلیمون چی بود؟فرع رو گذاشتیم جای اصل هدف ما سعادت بود امتحان تو این دنیا استفاده از نعمت خدا هدف و ارمانمون گم کردیم میون هزاران هدف
صد هزاران دام و دانه است ای خدا ما چون مرغان حریصی بی نوا
مولانا
تا کی بگیم مشکل از اینه که زمینه سازی نمیشه؟
بگیم امکانات نیست؟
بگیم وقت نداریم؟
برا خداهم بهونه می تونی بیاری؟
بشینیم ببینیم با خدای خودمون چند چندیم اگه عقبیم بشتابیم که کسی نمیدونه وقت بازی کی تمومه
اره
مشکل از خودماست تا ماحرکت نکنیم هیچ کس نمیتونه کاره کنه....
نگارش در تاريخ شنبه 1 بهمن1390 توسط اميررضا
|
این مردم بر امامان قبلی میگرین چون اونا رو می تونن هرجور که می خوان وصف کنن
اما از امام زمان باید فرمان ببرند. پس یادش نمی کنن
کوفیان این چنیین کربلار را رقم زدنند
نگارش در تاريخ پنجشنبه 29 دی1390 توسط اميررضا
|
