«اسرائيل بايد از صفحه روزگار محو شود»
ولی مگر ما می گذاریم چنین امری محقق شود؟!
نگاهی به محصولات بیشمار شرکتهای حامی این غده سرطانی در منطقه که متأسفانه در کشور ما هم حضوری گسترده دارند بیاندازید! یه نگاه به گوشی تلفن همراه در دستتان بیاندازید، یکی از مدلهای نوکیا نیست؟! هنگامی که از یک فعالیت روزانه سخت به منزل می آیید یک لیوان "نسکافه" نوش جان نمی کنید؟ هنگام صرف شام آیا از نوشابه های "کوکاکولا" یا به عبارتی "لامحمد لامکه" و یا "پپسی" یا همون "هر پنی را برای حفظ اسرائیل بپردازید" نمی نوشیم؟.. یه نگاه به این محصولات بیاندازید







تا این محصولات صهیونیستی که یا تولید این رژیم تروریستی است و یا بخشی از در آمد آن به حساب این رژیم جلاد واریز می شود در سبد خرید خانوار ما قرار دارد، این رژیم منحوس به زندگی کثیف و جنایتبار خود ادامه خواهد داد.
اگه از دست ما برای حمایت از ملت مظلوم فلسطین کاری بر نمی آید بیایید لااقل در صف یاری دهندگان به این رژیم جلاد و خونریز تروریستی نباشیم...
در آخر هم از تمامی مدعیان دموکراسی بیزاری می جویم، سازمانها و تشکلهایی که تنها موجودات مورد حمایتشان زندانیان محبوس در زندانهای ایران است که به جرم جاسوسی و شرارت و دزدی و قتل و غارت و فعالیت برای براندازی تنها حکومت منادی آزادی حقیقی در جهان در زندان به سر می برند!! از تشکلهای فمینیستی هم همچنین، تشکلهایی که تنها کسانی در زیر چتر حمایتی اشان قرار می گیرند که علیه حکومتهای مخالف مظهر شر و شرارت یعنی شیاطین متحده آمریکا فعالیت می کنند و ایضاً زنان روسپی و بهاییان و ...... و کسانی که خانه هایشان بر سرشان خراب می شود و در محاصره غذایی و دارویی به سر می برند زن به حساب نمی آیند و کانه انسان هم نیستند!
اُف بر شما و حامیان داخلی و خارجی شما!
به امید آزادی قدس شریف از چنگال رژیم شیطانی تروریستی صهیونیستی
اللهم عجل لولیک الفرج و النصر

به نقل از فدايي سيد علي ( با تصرف)
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
اشاره:
بچههاي مدرسه در گوشي باهم
صحبت ميكنند. بيشتر معلمها بهجاي اينكه در
دفتر بنشينند و چاي بنوشند، در حياط
مدرسه قدم ميزنند و با بچهها
صحبت ميكنند. آنها اين كار را از معلم تاريخ ياد گرفتهاند.
با اين كار ميخواهند جاي خالي معلم تاريخ را پر كنند.
معلم تاريخ چند روزي است
فراري شده. چند روز پيش بود كه رفت جلوي صف و با
يك سخنراني داغ و كوبنده، جنايتهاي شاه و خاندانش را افشا كرد. و قبل از اينكه مأموران ساواك وارد مدرسه
شوند، فرار كرد. حالا سرلشكر
ناجي براي دستگيري او جايزه
تعيين كرده است.
يكي از بچهها، در گوشي با ناظم صحبت ميكند. رنگ ناظم از ترس و دلهره زرد ميشود.
در حاليكه دست و
پايش را از وحشت گم كرده،
هولهولكي خودش را به دفتر ميرساند. مدير وقتي رنگ و روي او
را ميبيند، جا ميخورد.
ـ چي شده، فاتحي؟
ناظم، آبدهانش را
قورت ميدهد و جواب ميدهد: «جناب ذاكري، بچهها... بچهها...»
ـ جان بكن، بگو ببينم چي
شده؟
ـ جناب ذاكري، بچهها ميگويند بازهم معلم تاريخ...
آقاي مدير تا اسم معلم تاريخ
را ميشنود، مثل برقگرفتهها از جا ميپرد و وحشتزده
ميپرسد: «چي گفتي، معلم تاريخ؟! منظورت همت است؟»
ـ همت باز هم ميخواهد اينجا
سخنراني كند.
ـ ببند آن دهنت را. با اينحرفها ميخواهي كار دستمان بدهي؟
همت فراري است، ميفهمي؟
او جرئت نميكند پايش را تو
اين مدرسه بگذارد.
ـ جناب ذاكري، بچهها با گوشهاي خودشان از دهن معلمها شنيدهاند. من هم با
گوشهاي خودم از بچهها
شنيدهام.
آقاي مدير كه هول كرده، ميگويد:
«حالا كي قرار است همچين
غلطي بكند؟»
ـ همين حالا!
ـ آخر الان كه همت اينجا
نيست!
ـ هرجا باشد، سرساعت
مثل جن خودش را ميرساند. بچهها با معلمها قرار گذاشتهاند وقتي زنگ را ميزنيم، بهجاي اينكه به كلاس بروند، تو
حياط مدرسه صف بكشند
براي شنيدن سخنراني او.
ـ بچهها و معلمها غلط كردهاند.
تو هم نميخواهد
زنگ را بزني. برو پشت
بلندگو، بچهها را كلاس به كلاس بفرست. هر معلم كه سر كلاس نرفت.
سهروز غيبت رد كن. ميروم به سرلشكر زنگ بزنم. دلم گواهي ميدهد امروز جايزة خوبي به من و تو ميرسد!
ناظم با خوشحالي بهطرف بلندگو ميرود.
از بلندگو، اسم كلاسها خوانده
ميشود. بچهها بهجاي رفتن
به كلاس، سرصف ميايستد. لحظاتي
بعد، بيشتر كلاسها در حياط مدرسه صف
ميكشند.
آقاي مدير، ميكرفون را از
ناظم ميگيرد و شروع ميكند به داد و هوار و خط و
نشان كشيدن. بعضي از معلمها ترسيدهاند و به كلاس ميروند. بعضي بچهها هم بهدنبال آنها راه ميافتند. در همان لحظه،
در مدرسه باز ميشود. همت وارد ميشود. همه صلوات ميفرستند. همت
لبخندزنان جلوي صف ميرود و با
معلمها و دانشآموزان
احوالپرسي ميكند. لحظهاي بعد با صداي بلند شروع ميكند به سخنراني.
ـ بسماللّهالرحمنالرحيم...
خبر به سرلشكر ناجي ميرسد، او، هم خوشحال است و هم عصباني. خوشحال از
اينكه سرانجام آقاي
همت را به چنگ خواهد انداخت
و عصباني از اينكه چرا او باز هم موفق به سخنراني شده!
ماشينهاي نظامي براي حركت
آماده ميشوند.
رانندة سرلشكر، در
ماشين را باز ميكند و با احترام تعارف ميكند. سگ پشمالوي سرلشكر به داخل ماشين ميپرد. سرلشكر، در حاليكه هفتتيرش
را زير پالتويش جاسازي
ميكند، سوار ميشود. راننده،
در را ميبندد، پشت فرمان مينشيند و با سرعت حركت ميكند. ماشينهاي
نظامي بهدنبال ماشين سرلشكر راه
ميافتند.
وقتي ماشينها به مدرسه ميرسند،
صداي سخنراني همت شنيده
ميشود. سرلشكر از خوشحالي نميتواند
جلوي خندهاش را بگيرد. از ماشين پياده ميشود، هفتتيرش
را ميكشد و به مأمورها اشاره ميكند تا مدرسه را محاصره كنند.
عرق، سر و روي همت را گرفته.
همه با اشتياق به حرفهاي او گوش
ميدهند.
مدير با اضطراب و پريشاني در
دفتر مدرسه قدم ميزند و به زمين و
زمان فحش ميدهد. در همان
لحظه، صداي پارس سگي، او را به خود ميآورد. سگ پشمالوي
سرلشكر دواندوان وارد مدرسه ميشود.
همت با ديدن سگ متوجه اوضاع ميشود امّا بهروي خودش نميآورد. لحظاتي
بعد، سرلشكر با دو مأمور مسلح
وارد مدرسه ميشود.
مدير و ناظم، در حاليكه به
نشانة احترام دولا و راست
ميشوند، نفسزنان خودشان را
به سرلشكر ميرسانند و دست او را ميبوسند. سرلشكر بدون اعتنا،
در حاليكه به همت نگاه ميكند، نيشخند ميزند.
بعضي از معلمها، اطراف
همت را خالي ميكنند و آهسته از مدرسه خارج ميشوند. با خروج معلمها، دانشآموزها هم يكييكي فرار ميكنند.
لحظهاي بعد، همت ميماند و مأمورهايي كه او را دوره كردهاند. سرلشكر از خوشحالي
قهقههاي ميزند و
ميگويد: «موش به تله افتاد.
زود دستبند بزنيد، به افراد بگوييد سوار بشوند، راه ميافتيم.»
همت به هرطرف نگاه ميكند،
يك مأمور ميبيند. راه فراري
نمييابد. يكي از مأمورها،
دستهاي او را بالا ميآورد. ديگري به هردو دستش دستبند ميزند.
همت مينشيند و به دور از چشم
مأمورها، انگشتش را در حلقومش
فرو برده، عُق ميزند. يكي
از مأمورها ميگويد: «چي شده؟»
ديگري ميگويد: «حالش خراب شده.»
سرلشكر ميگويد: «غلط كرده
پدرسوخته. خودش را زده به
موش مردگي. گولش را نخوريد...
بيندازيدش تو ماشين، زودتر راه
بيفتيم.»
همت باز هم عق ميزند و
استفراغ ميكند. مأمورها خودشان را از اطراف او كنار
ميكشند. سرلشكر در حاليكه جلوي بيني و دهانش را گرفته، قيافهاش را درهم ميكند و كنار ميكشد. با عصبانيت
يك لگد به شكم سگ ميزند
و فرياد ميكشد: «اين پدرسوخته
را ببريدش دستشويي، دست و صورت كثيفش را بشويد، زودتر
راه بيفتيم. تند باشيد.»
پيش از آنكه كسي همت را بهطرف دستشويي ببرد، او خود به طرف دستشويي راه ميافتد. وقتي
وارد دستشويي ميشود، در را از پشت قفل ميكند، دو مأمور
مسلح جلوي در به انتظار
ميايستند.
از داخل دستشويي، صداي شرشر
آب و عق زدن همت شنيده ميشود. مأمورها به حالتي چندشآور قيافههايشان
را درهم ميكشند.
لحظات از پيهم ميگذرد. صداي عقزدن همت ديگر شنيده نميشود. تنها
صداي شرشر آب، سكوت را
ميشكند.
سرلشكر در راهرو قدم ميزند و
به ساعتش نگاه ميكند. او كه حسابي كلافه شده،
به مأمورها ميگويد: «رفت دست و صورتش را بشويد يا دوش بگيرد؟ برويد تو ببينيد چه غلطي ميكند.»
يكي از مأمورها، دستگيرة در
را ميفشارد، امّا در باز نميشود.
ـ در قفل است قربان!
ـ غلط كرده قفلش كرده. بگو زود بازش كند تا دستشويي را روي سرش خراب نكردهايم.
مأمورها، همت را با داد و فرياد تهديد ميكنند، امّا صدايي شنيده نميشود.
سرلشكر دستور ميدهد در را
بشكنند. مأمورها هجوم ميآورند،
با مشت و لگد به در ميكوبند و آنرا ميشكنند. دستشويي خالي
است، شير آب باز است و پنجرة پشتي دستشويي نيز!
سرلشكر وقتي اين
صحنه را ميبيند، مثل ديوانهها بهاطرافيانش حمله ميكند. مدير و ناظم كه هنوز به جايزه فكر ميكنند، در زير مشت و
لگد سرلشكر نقش زمين
ميشوند.
به نقل از كتاب معلم فراري
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
فکر کنید اینها پیاز داغ زیادی است!!

اینها افسانه است، باور نمی کنید، حق دارید که باور هم نکنید، خرق عادت بود و تمام شد و دیگر تکرارپذیر نیست. کتاب عشق را بستند و جز قصه ها به گوشتان نرسیده، داستان هایی که می شنوید جز در مخیله نمی توانید شبیه آن را بیابید، دنیا دیگر جای اتفاقاتی آن چنان نیست، آنقدر جنگ عجیب بود که حتی گاهی نمی توان بیانش کرد، چگونه از بازیگران آن حماسه بگوییم در حالی که خوی فرشته صفتشان بر نفس انسانی شان غالب گشته بود و آسمانی جز جبهه برای پرواز آنها نبود و نیست.
یادش به خیر آن پیرمرد که تنها و ساکت در گوشه ای از اتوبوس کاروان جنوب نشسته بود و چفیه ای بر گردن، نگاه به دشت های بی انتهای مناطق عملیاتی می انداخت، چه متین بود و انگار که بعد از سالها دوباره دارد نفس می کشد، می بوید، می بیند، می شنود و جان کلام زنده می شود. جوانی با شادی و هیجان پرسید: حاجی، ساکت نباش، از خاطرات جبهه ات بگو، چرا هیچ وقت ما را مهمان خاطراتت نمی کنی! و پیرمرد بی آنکه نگاه به صورت جوان بیندازد، آرام و با بغضی به نشانه پرواز در خاطرات شیرین با یاران بودن گفت:
باور نمی کنید، هرگز باور نخواهید کرد، فکر می کنید که افسانه است، خیال است، توهم است، پیاز داغ زیادی است. از چه بگویم از آنچه که اکنون خود نیز در باورش شک دارم، از سرزمینی بگویم که نمی دانم خاکش چه بود و از کجا آمده بود و چگونه بوی کربلا و کربلاییان را می داد، از انسان هایی بگویم که جز در افسانه ها نخواندید در موردشان، نه، نه نمی شود، توانایی درک آن پاکی ها را، نه شما، بلکه هر کسی که ندیده باشد، ندارد. سخت است باور افسانه ها، اسطوره ها...
پیرمرد راست می گفت، این شاهنامه 8 فصل را کدام ادبیات توانایی تفسیر داشت، در کجا می شود مردان بی ادعای آسمانی محزون در خاک را یافت، فصل فصل آن کتاب پر بود از افسانه ها، که باورش سخت بود برای تاریخ. تاریخ جز در خیال، جز در اندیشه افسانه ها را ندیده بود، چگونه اینها را در خود ثبت کند، نمی توانست، توانایی اش را نداشت تنها کاری که از دستش بر می آمد این بود که آن ها را در دستمال حریری از عشق بپیچاند، آن خاک ها را، آن جان ها را. آری جایشان در دل تاریخ هم نبود تاریخ گنجایش نگهداری شان را نداشت. آنها در هاله ای از عشق می مانند تا مگر کسی از دور دست های غربت، چونان خود غریبشان بیاید و در ظهور خود بازگو کند قصه ی کتاب مجانین را. شاید تنها قصه گو خود اوست.

آن پیرمرد حق داشت، کارزاری بود که توصیف نداشت، تقابل عقل و عشق، الفبای توصیفش، قلم نوشتنش، کاغذ نوشتارش و از همه مهمتر نویسنده اش، در زمین خاکی نیست چگونه خضوع و خشوع و سرشت خاکی شهید عباس بابایی را بر کاغذ بیاوریم، کیست که ادعا کند که عباس را می تواند بنویسد و نگاه عبوسش به دنیا را به رشته تحریر در بیاورد.
مگر می شود فرمانده بود و در رأس بود چون همت و آنگاه در خانه ای محقر و با کمترین لوازم و ساده ترین وسایل زندگی کرد، همت را چگونه بنویسیم، کدام کاغذ آنقدر بلند است که افق نگاه مظلومانه همت را در خود جای دهد. همتی که در اوج خود را در خاک پای یک بسیجی می خواند و این را هم همواره ثابت کرده بود، آنقدر صمیمی بود که در جشن پتوی های بسیجی ها از گزینه های اول بود و هیچ گاه هم اعتراض نمی کرد که من فرمانده ام و...
و حتی وقتی آن دفعه ای هم که در اثر شوخی های بسیجی ها انگشت شستش شکست بی آنکه خم به ابرو بیاورد و عصبانی بشود با لبخند گفت: بی انصاف ها انگشتم را شکستید کمی آرام تر. کسی باور نکرد ولی همگان در کمال تعجب دیدند همت چند ساعت بعد با انگشت گچ گرفته و باند پیچی در جمع حاضر شد.

برای انسان امروز تحصیل در امریکا و گرفتن مدرک دکتری برق و الکترونیک از دانشگاه معتبر برکلی یک آرزوست و اگر به آن دست یابد به غایت آمال رسیده، حال که مصطفی چمران در قله های فتح علم و دانش تنها کلام ساده مادر در گوشش بود «مصطفی هرگز خدا را فراموش نکن» و چون مصطفی خدا را تنها دید، دوید، چنان می دوید به سوی تنهای خدا که حتی نشنید و به یادش نیامد که به او پیشنهاد عضویت در هئیت علمی ناسا (Nasa) را داده اند و مهمترین زندگی و امکانات را برایش فراهم نموده اند. او خاک را گزید، خاک پاک جبهه ها را و تنها صدای خدا را که از حلق مادر بیرون آمد شنید و برای مصطفی این مهم بود که:
مادر، حرفت را فراموش نکردم، خدا را فراموش نکردم، به وطن آمدم و نخواستم دانشم در دست دشمن باشد و دکتری چقدر حقیر است برای این دل.
آری جبهه ها میکده ی پاکان هشیار بود و جای رقص عشاق، ساز آن پاکی، شرابش ذکر بود، ساقی اش حسین، افسانه بود، افسانه. کتابی بود که گلبرگ هایش در خون به انتظار خفته اند تا دست مهربان و آشنای معشوقشان در آدینه ای نزدیک بگشاید فصل فصل آن افسانه را. میلاد حیدري| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
پیام متفاوت امام خمینی

امام خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، سنت نیکویی را از سال پیروزی انقلاب بنیان نهادند و آن صدور پیام برای حجاج بود. ایشان در این پیامها مهمترین توصیه ها و مواردی را که می توانست به بهره وری بیشتر حجاج از این فریضه معنوی منجر شود را برای مردم بازگو می نمودند. اما پیام سال 1366 ایشان به حجاج تفاوت مهمی با پیام های سال قبل داشت. ابتدا پیام های سال قبل را با هم مرور می کنیم:
پیام اول که در مهرماه سال 1357 و پیش از پیروزی انقلاب صادر شد با حدیث مشهور مَنْ اَصْبَحَ وَلَمْ یَهْتَمَّ بِاُمُورِ الْمُسْلِمینَ فَلَیْسَ بِمُسْلِم پایان می یابد.
پیام دوم در مهرماه 58 و با اشاره به آیه قرآن "وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمیعاً وَلا تَفَرَّقُوا آغاز می گردد.
پیام سوم در شهریور ماه 59 بیان شده و با سلام و درود بر بندگان صالح خدا پایان می یابد.
پیام چهارم در پانزدهم شهریور ماه 60 با اشاره به آیه "جَعَلَ اللهُ الْكَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرامَ قِیاماً لِلنّاسِ" آغاز می گردد.
پیام پنجم در سال 61 با جمله "وَاِلَی اللهِ الْمُشْتَكی" آغاز می گردد که ایشان شکایت جنایات آمریکا و اسراییل و دشمنان اسلام و مسلمین را به خداوند باری تعالی عرضه می دارند.
پیام ششم در سال 62 با این جمله پایان می یابد: اِنَّكَ وَلِیُّ النَّصْر وَالنِّعْمَة، و السلام علی رسول الله صلی الله علیه و اله و
علی اولیاء المعصومین سیما بقیه الله فی الارضین ارواحنا فداه.
پیام هشتم در سال 64 با اشاره به آیه " اِنْ تَنْصُرُوا اللهَ یَنْصُرُكُمْ وَ یُثَبِّتْ اَقْدامَكُمْ " پایان می یابد.
پیام نهم در سال 65 با اشاره و تاکید بر آیه برائت آغاز می شود: وَاَذانٌ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ اِلَی النّاسِ یَومَ الْحَجِّ الْاَكْبَرِ اَنَّ اللهَ بَریءٌ مِنَ الْمُشْرِكینَ وَ رَسُولُه" صَدَقَ اللهُ الْعَلیُّ الْعَظیم.
به نظر می رسد که تا اینجا امام خمینی در یک روند تدریجی و آرام ابتدا مسلمین را به توجه به یکدیگر فرا می خوانند و سپس مسلمانان را به اتحاد و بعد از آن لزوم قیام، سپس شکایت از دشمنان اسلام، توجه به نصرت الهی دعوت می کنند و نهایتا در پیام سال 65 به طور جدی برائت از مشرکین را به عنوان یکی از اصلی ترین ارکان حج مطرح می کنند.
متفاوت ترین پیام
اما پیام دهم ایشان در سال 66 با آیه ای عجیب آغاز می شود:
و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله و رسوله ثم یدركه الموت فقد وقع اجره علی الله
"هر کس که از خانه خویش بیرون آید تا به سوی خدا ورسولش مهاجرت کند و آنگاه مرگ او را دریابد، مزدش بر عهده خداست ،و خدا آمرزنده و مهربان است"
و در همین سال است که حاکمان سعودی دست به کشتار بی رحمانه حجاج ایرانی و خارجی حاضر در مراسم برائت از مشرکین می زنند و امام خمینی در پیام خودشان به این حجاج که پیش از این رخداد نگاشته شده بود، اجر و مزد این افرادی را که از خانه خود در راه خدا هجرت می کنند و سپس در این راه جان می سپارند را بر عهده خداوند می دانند.
حمید نساج
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
دشمن زخم خورده در غزه
مشروح پيام رهبر معظم انقلاب به حجاج بيت الله الحرام (سال 87)

بسم الله الرحمن الرحيم
سرزمين وحي، بار ديگر انبوه مؤمنان را در ضيافت سالانه خود گرد آورده است. جانهاي مشتاق از سراسر جهان اكنون در زادگاه اسلام و قرآن، به مناسكي سرگرماند كه تدبر در آن، نمائي از درس جاودانهي اسلام و قرآن به بشريت را نشان ميدهد و خود، گامهاي نمادين براي پياده كردن و به كار بستن آن است.
هدف از اين درس بزرگ، رستگاري و سرافرازي ابدي انسان، و راه آن تربيت انسان صالح و تشكيل جامعهي صالح است، انساني كه در دل و در عمل، خداي يگانه را بپرستد و خويشتن را از شرك و آلودگيهاي اخلاقي و هوسهاي انحرافي پاك كند؛ و جامعهيي كه در ساخت آن، عدالت و آزادگي و ايمان و نشاط و همه نشانههاي زندگي و پيشرفت به كار رود.
در فريضه حج، عناصر اصلي براي اين تربيت فردي و اجتماعي گنجانيده شده است. از لحظه احرام و بيرون آمدن از تشخصات فردي و ترك بسياري از لذتها و خواهشهاي نفساني، تا طواف بر گرد نماد توحيد، و نماز در جايگاه ابراهيم بتشكن و فداكار، و از حركت شتابان ميان دو كوه، تا آرام گرفتن در عرصه عرفات در ميان خيل عظيم موحدان از هر رنگ و نژاد، و تا گذراندن شبي با ذكر و نياز در مشعرالحرام و انس جداگانه هر دل با خدا در عين حضور در ميان آن جمع متراكم، و سپس حضور در منا و سنگباران نمادهاي شيطاني، و آنگاه تجسم پر معناي قرباني كردن، و اطعام مستمندان و رهگذران، همه و همه آموزش و تمرين و يادآوري است.
در اين مجموعه كامل، از سويي اخلاص و صفا و دل بريدن از سرگرميهاي مادي و از سويي سعي و تلاش و پايداري؛ از سويي انس و خلوت با خدا و از سويي وحدت و يكدلي و همرنگي با خلق؛ از سويي پرداختن به آراستگي دل و جان و از سويي دل سپردن به انسجام پيكره عظيم امت مسلمان؛ از سويي خشوع در پيشگاه حق و از سويي صلابت در برابر باطل؛ و خلاصه از سويي پر كشيدن در هواي آخرت و از سويي عزم راسخ براي آراستن دنيا، در هم تنيده و يكپارچه آموزش داده و تمرين ميشود: « وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الآْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ.»
و بدينگونه است كه كعبه شريف و مناسك حج، مايه قوام و قيام جوامع بشري و انباشته از سود و بهره براي انسانها است: «جَعَلَ اللهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاس» و «ليَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ.»
مسلمانان از هر كشور و هر نژاد، امروز بيش از هميشه بايد اين فريضه بزرگ را قدر بدانند و از آن بهره گيرند؛ زيرا افق در پيش چشم امت اسلامي امروز از هميشه روشنتر و اميد براي رسيدن به هدفهايي كه اسلام براي فرد و جامعه مسلمان ترسيم كرده، از هميشه بيشتر است. اگر امت اسلامي در دو قرن گذشته دچار فروپاشي و هزيمت در برابر تمدن مادي غرب و مكتبهاي الحادي از هر دو نوع چپ و راست آن بود، اكنون در قرن پانزدهم هجري اين مكاتب سياسي و اقتصادي غربند كه پاي در گِل و دچار ضعف و فروپاشي و هزيمتاند و اسلام با بيداري مسلمانان و بازيافت هويّت خويش و با مطرح شدن انديشه توحيدي و منطق عدالت و معنويّت، دور تازهيي از شكوفايي و عزت خويش را آغاز كرده است.

كساني كه در گذشتهيي نه چندان دور آيه يأس ميخواندند و نه تنها اسلام و مسلمين بلكه اساس معنويت و دينداري را در برابر هجوم تمدن غرب، از دست رفته ميپنداشتند، امروز سر برافراشتن اسلام و تجديد حيات قرآن و اسلام، و متقابلاً ضعف و زوال تدريجي آن مهاجمان را به چشم ميبينند. و با زبان و دل تصديق ميكنند.
من با اطمينان كامل ميگويم: اين هنوز آغاز كار است، و تحقق كامل وعدهي الهي يعني پيروزي حق بر باطل و بازسازي امت قرآن و تمدن نوين اسلامي در راه است: «وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأَْرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضي لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ.»
نشانهي اين وعدهي تخلفناپذير در اولين و مهمترين مرحله، پيروزي انقلاب اسلامي در ايران و بناي بلندآوزهي نظام اسلامي بود كه ايران را به پايگاه مستحكمي براي انديشه حاكميت و تمدن اسلامي تبديل كرد. سر بر آوردن اين پديده معجزهآسا، درست در اوج هياهوي ماديگري و اسلامستيزيِ چپ و راست فكري و سياسي، و آنگاه مقاومت و استحكام آن در برابر ضربات سياسي و نظامي و اقتصادي و تبليغاتي كه از همه سو نواخته ميشد، در دنياي اسلام اميدي تازه برانگيخت و شوري در دلها پديد آورد. هر چند زمان گذشته، اين استحكام ـ به حول و قوهي الهي ـ بيشتر و آن اميد ريشهدارتر شده است.
در طول سه دههيي كه بر اين ماجرا ميگذرد، خاورميانه و كشورهاي مسلمان آسيا و آفريقا، صحنهي اين هماوردي پيروزمندانه است. فلسطين و انتفاضهي اسلامي و قيام دولت فلسطيني و مسلمان، لبنان و پيروزي تاريخي حزبالله و مقاومت اسلامي بر رژيم مستكبر و خونخوار صهيونيست؛ عراق و تشكيل دولت مسلمان و مردمي بر ويرانههاي رژيم ملحد و ديكتاتور صدام؛ افغانستان و هزيمت خفتبار اشغالگران كمونيست و رژيم دستنشاندهي آن؛ شكست و ناكامي همه طرحهاي استكباري امريكا براي سيطره بر خاورميانه؛ گرفتاري و آشفتگي علاجناپذير در درون رژيم غاصب صهيونيست؛ فراگير شدن موج اسلامخواهي در بيشتر يا همه كشورهاي منطقه و به ويژه در ميان جوانان و روشنفكران؛ پيشرفت شگفتآور علمي و فناوري در ايران اسلامي به رغم تحريم و محاصره اقتصادي؛ شكست جنگافروزان در آمريكا در عرصه سياسي و اقتصادي؛ احساس هويت و تشخص در اقليتهاي مسلمان در بيشتر كشورهاي غربي؛ همه و همه نشانههاي آشكار پيروزي و پيشروي اسلام در هماوردي با دشمنان در اين قرن يعني قرن پانزدهم هجري است.
برادران و خواهران! اين پيروزيها يكسره محصول جهاد و اخلاص است. آنگاه كه صداي خدا از حلقوم بندگان خدا به گوش رسيد؛ آنگاه كه همت و نيروي مجاهدان راه حق به ميدان آمد؛ و آنگاه كه مسلمان به عهد و قرار خود با خدا عمل كرد، خداي عليّ قدير نيز وعدهي خود را محقق ساخت و مسير تاريخ عوض شد:« أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُم»، «إِنْ تَنْصُرُوا اللهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ»، «وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللهَ لَقَوِيٌّ عَزِيز»، «إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الأَْشْهادُ.»

اين هنوز آغاز راه است. ملتهاي مسلمان هنوز گردنههاي دشواري بر سر راه دارند. عبور از اين گردنهها نيز جز با ايمان و اخلاص، جز با اميد و جهاد، جز با بصيرت و صبر، ميّسر نخواهد گشت. با يأس و منفيبافي، با بيتفاوتي و بيهمتي، با بيصبري و شتابزدگي، با بدگماني به صدق وعدهي الهي، اين راه طي نخواهد شد.
دشمن زخمخورده، همهي توان خود را به ميدان آورده و خواهد آورد. بايد هوشيار و خردمند و شجاع و فرصتشناس بود؛ در اين صورت همه تلاش دشمن ناكام خواهد ماند. در اين سيسال هم دشمن يعني عمدتاً آمريكا و صهيونيسم با همه تواني كه ميتوانستند به كار برند در ميدان بودند، ولي ناكام ماندند. آينده هم نيز چنين خواهد بود. انشاالله
شدت عمل دشمن غالباً نشانه ضعف و بيتدبيري اوست. به صحنه فلسطين و به ويژه غزه بنگريد. حركات بيرحمانه و دژخيمانهي دشمن در غزه كه نظير آن در تاريخ ظلمهاي بشري كمتر ديده شده است، نشانه ضعف او در فائق آمدن بر اراده مستحكم آن مردان و زنان و جوانان و كودكاني است كه با دست خالي، در برابر رژيم غاصب و پشتيبانش يعني ابرقدرت آمريكا ايستاده و خواسته آنها را كه رويگرداني از دولت حماس است زير پاي خود افكندهاند. درود خدا بر آن ملت مقاوم و بزرگ.
مردم غزه و حكومت حماس اين آيات جاودانه قرآن را معني كردند:
«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الأَْمْوالِ وَ الأَْنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ * الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ * أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ» و «لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا أَذيً كَثِيراً وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الأُْمُورِ.»
پيروز نهايي در اين كارزار حق و باطل، جز حق نيست و اين ملت مظلوم و صبور فلسطين است كه سرانجام بر دشمن پيروز خواهد شد «وَ كانَ اللهُ قَوِيًّا عَزِيزاً» همين امروز هم علاوه بر ناكامي در شكستن مقاومت فلسطينيان، در عرصه سياسي با دروغ در آمدن داعيههاي آزاديطلبي و دموكراسيخواهي و شعار حقوق بشر، شكست سختي بر آبروي رژيم آمريكا و بيشتر رژيمهاي اروپايي وارد آمده است كه به اين زودي قابل جبران نخواهد بود. رژيم بيآبروي صهيونيستي از هميشه روسياهتر و برخي رژيمهاي عربي نيز در اين امتحان عجيب، بازندهي تتمهي آبروي نداشتهي خودند. وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ. والسلام علي عبادالله الصالحين
سيّدعلي حسيني خامنهاي
4 ذيحجةالحرام 1429
13 آذر 1387
ترجمه پيام مهم آيةالله خامنهاي رهبر جمهوري اسلامي به 8 زبان دنيا
ترجمه پيام رهبر معظم انقلاب به حجاج به زبان عربي
ترجمه پيام رهبر معظم انقلاب به زبان انگليسي
ترجمه پيام رهبر معظم انقلاب به زبان فرانسه
ترجمه پيام رهبر معظم انقلاب به زبان ترکي استانبولي
ترجمه پيام رهبر معظم انقلاب به زبان روسي
ترجمه پيام رهبر معظم انقلاب به زبان سواحلي
ترجمه پيام رهبر معظم انقلاب به زبان مالايو
ترجمه پيام رهبر معظم انقلاب به زبان هوسايي| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
دكتر بيدار بود...
از مجموعه خدمت از ماست

- وقتی از در وارد شد، فکر کردم اشتباه آمده است.
در آن اتاق من تنها بودم، من هم که ملاقاتی نداشتم.
اما آمد سمت تخت من.
سلام کرد و احوالپرسی.
گفتم شاید اشتباه گرفته اید.
گفت: «نه برادر! اشتباه نگرفته ام.
من از طرف دفتر نخست وزیری خدمت تان رسیده ام.
من و چند نفر از دوستان دیگر به عیادت بیماران تنها و محروم می رویم تا از کیفیت بیماری و مشکلات شان مطلع شویم.
و اگر مشکلی دارند، برای شان حل کنیم. نخست وزیر تأکید کرده اند که حتماً گزارش این دیدارها، مشکلات مردم و کارهای انجام شده را به ایشان برسانیم.
حالا اگر شما مشکلی دارید بفرمایید.(1)
فقط یک نفر بود که در خانه پاسداران می چرخید و هر کسی را که از زور خستگی به خواب رفته بود، با پتو و یا ملحفه و حتی اورکتش می پوشاند و به جایش، به سمت دشمن شلیک می کرد.
******

- توی ظل گرما، نشسته بودم روی خاکریز و با دوربین آن طرف را می پاییدم.
جای پرت و دوری بود.
آب و غذایم هم تمام شده بود.
فکر کردم اصلاَ من را یادشان رفته.
یک تویوتا پشت خاکریز ترمز کرد.
یکی پیاده شد و چیزهایی را از پشت ماشین گذاشت پایین.
گالن آب وبود و غذا.
گفتم: «خدا خیرت بده، مردیم توی این گرما...»
دستی تکان داد و سوار شد.
وقتی که رفت،
یادم افتاد فقط یک دست داشت.
گفتم: «کاش یک سلام و علیک درست و حسابی با حاجی کرده بودیم.»(2)
******

- چند شبانه روز بود می جنگیدند.
همه خسته شده بودند.
هوای سرد کردستان آنها را لابلای خود مچاله کرده بود.
فقط یک نفر بود که در خانه پاسداران می چرخید و هر کسی را که از زور خستگی به خواب رفته بود، با پتو و یا ملحفه و حتی اورکتش می پوشاند و به جایش، به سمت دشمن شلیک می کرد.
دکتر بیدار بود.(3)
پاورقیها:
1- محمدعلی رجایی
2- حسین خرازی
3- دکتر مصطفی چمران
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |

به گوش بنى صدر رسیده بود كه به سپاه كمك كرده، تا پادگان آموزشى راه بیندازند. صداى بنى صدر درآمده بود كه «چرا بى اجازه من این كار انجام شده».
صیاد را احضار كرده بود تهران. با یكى دیگر از فرماندهان ارتش.
بنى صدر شروع كرده بود به داد و بى داد و پرخاش. به بهانه سپاه رفته بود سراغ مسایل دیگر. همینطور داد مى زده و چنین مى كنم و چنان مى كنم مى گفته. صیاد ساكت بوده. آخرش به حرف آمده.
- میدونى چیه آقاى رئیس جمهور! ما یه جنس داریم قیمتش هزار تومنه. مثلاً. شما میگى ده تومن میفروشى؟ ما جواب نمیدیم. دوباره میگى ده تومن و پنج زار مى دید؟
***

وقتى بنى صدر خلع درجه اش كرد
همیشه بود. هیچ وقت خودش را كنار نكشید. حتّى وقتى به تهران احضار شد و درجه هاى سرهنگیش را گرفتند. وقتى بنى صدر خلع درجه اش كرد. با لباس بسیجى مى رفت سپاه، طرح مى داد و برنامه ریزى ستاد مى كرد. همیشه بود. حىّ و حاضر. هیچ وقت خودش را كنار نكشید; چه زمان جنگ، چه بعد از جنگ.
***

اصرار داشت كه دانشجو، سر كلاس درس بفهمد
استاد دانشگاه افسرى بود.
سركلاس كه مى آمد، با تمام وجود درس مى داد. طورى كه نه سؤال باقى مى ماند، نه مطلب ناگفته.
اصرار داشت كه دانشجو، سر كلاس درس بفهمد.
اگر هم كسى درس را نمى فهمید، از وقت استراحتش مى زد.
***
دانشگاه جنگ را از تهران منتقل كرد جبهه
خیلى جوان بود كه شد فرمانده نیروى زمینى ارتش. اوّلین كارى كه كرد، دانشگاه جنگ را از تهران منتقل كرد جبهه. اساتید دانشگاه جنگ را برداشت آورد منطقه. كه «بسم اللّه. این گوى این میدان. هم فاله و هم تماشا. هم آموزش. هم عملیات. طرح از شما، جان از نیروها. دیگر چه مى خواهید؟»
آنها هم كم نگذاشتند.
***

دارى ادا در مى آرى، تظاهر مى كنى...
زمان جنگ بود. خانم یك آقایى تماس گرفته بود كه «سربازى هست به این نام، از كردستان منتقلش كنید تهران.»
همسرش هم موقعیتى داشت كه هركس دیگر جاى صیاد بود، مى گفت چشم.
صیاد گفته بود «امكان نداره. مگه خونش رنگین تر از دیگرونه؟»
گوشى را داده بود به شوهرش.
- مگه شما فرمانده نیروى زمینى ارتش نیستى؟
- هستم، امّا این كار رو نمى كنم.
- دارى ادا در مى آرى، تظاهر مى كنى.
صیاد آخرش گفته بود «من این كار رو نمى كنم، به هیچ وجه. مگه خود امام بگن.»
***
نماز اوّل وقت را از دست ندهد

زمستان بود. توى راه كرمانشاه، بچه بغلش بود. و لباسش را نجس كرد. رسیدیم به یك قهوه خانه بین راهى. گفت «نگه دار.»
پیاده شد. همه پیاده شدیم. از قهوه چى سراغ آب گرم را گرفت. فكر كرد براى چاى مى خواهیم.
گفت «داریم.» بعد كه فهمید مى خواهد خودش را آب بكشد، گفت «نه، نداریم. این جا حموم نداریم كه.»
صیاد دست بردار نبود. بالأخره هر طور بود، خودش را آب كشید و لباسش راعوض كرد كه پاك باشد، كه نماز اوّل وقت را از دست ندهد.
امام رو كه مى بینم، تمام غصه هام تموم مى شه
مى گفت «هر وقت مى رم پیش امام، امام رو كه مى بینم، تمام غصه هام تموم مى شه. قبل ازاین كه حرف بزنن، همین كه مى بینمشون، تمام وجودم خالى مى شه از غم.»
-==================-
*******
روز بعد از خاكرسپاري وقتي رفتند سر قبرش ديدن آقا زودتر از همه رفته اونجا گفته بود دلم براي صيادم تنگ شده
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
وارد معقولات شدم!!

پسرم؛سلام
این سری رو از کجا آوردین؟ببین یه جوون ۱۴ ساله از شلمچه توش نیست؟
-نه مادر نیست،اینا مال فاون.
پسرم یه نیگا کن ببین تو این سری یه ۱۴ ساله از شلمچه نیست؟ خیر از جوونیت ببینی مادر خوب نیگا کن ها…
-نه مادر اصلا این تریلر مال شلمچه نیست.
.
.
.
پسرم ببین پسر من تو اینا نیست،یه جوون لاغر اندام مال شلمچه؟
-چند ساله؟
۱۴ ساله…هست پسرم؟هست؟
-نه مادر ۱۴ ساله نداریم.
ای بابا مادر خوب نیگا کردی؟دیگه تریلری نیست که نگشته باشم ها!!!

-مادر شرمنده ، نیست.انشالا سری های بعد.
آره پسرم سری های بعد….سری های بعد
پیرزن معلوم نبود دفعه چندمه که این عبارتو می شنوه و به امید اون زندگی می کنه….سری های بعد…سالیان ساله که منتظره ، منتظر چند تا استخوان و شاید پلاکی و شاید…
وقتی نگاهش می کنی چنان لبخند آرامش بخشی روی لباشه که انگار عمریست بی دغدغه زندگی کرده.
از خودم شرمنده میشم با یه چیز کوچیک ، با از دست دادن سطحی ترین و کوچکترین چیزهای دنیایی از کوره در می رم.
اما پیرزن سالهاست که منتظر پسرشه و آروم. سالهاست با اومدن هر دسته تریلر میاد و دست خالی بر میگرده و میگه همشون پسر منند،چه فرقی میکنه؟ سالهاست اینطوری خودشو آروم می کنه.
سالهاست برای قاب عکس تنها پسرش توی تاقچه قصه میگه و سالهاست که به یاد میاره چه آرزوهایی براش داشته.
پدر فرزندش که رفت،دلش به تنها پسرش خوش بود.وقتی اونم تصمیم گرفت که بره،گفت پسرم تو هنوز بچه ای بمون. اما دید که پسرش طاقت موندن نداره،انگار اونم آسمونی شده بود،هوایی شده بود. فهمید که اونم بزرگ شده،بزرگتر از خیلی از اون بزرگایی که موندن و عین خیالشون نبود که یه اتفاقایی داره میوفته. بزرگتر از خیلی از اونایی که امروز هستن و حتی یادشونم نیست که یه روزایی کسانی بودن که….
بگذریم فکر کنم دارم وارد معقولات میشم.

خلاصه وقتی پسر رفت پیرزن ،پیرزن نبود، راست قامت بدون حتی یه موی سفید . اون موقع فهمید که انگار باید از این یکی هم دل بکنه،از همه چی دل کند و شد خدایی، آرامشش مال همین خدایی بودنشه.
بعد مدتی شد تنها،تنهای تنها با دوتا قاب و البته با خدایی که بهترین و تنهاترین دلبستگیش بود.
و حالا هر روز به دنبال حداقل آثاری از صاحب قاب روی تاقچه دور تمام تریلر های اومده از منطقه رو یک به یک می گرده.
واما ما…
یادمون باشه یه روزایی کسانی بودن و حالا رفتن ، اما به خاطر آرامش امروز ما رفتن….. یادمون نره…..| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
خدمت از ماست
نگاه اول:
مدير پشت ميز خود نشسته است و به اخبار تلويزيون گوش ميکند. اتاق بزرگ و شيک است. چند کوزه گل بزرگ گوشه اتاق است ،يک قاب بزرگ گل هم آن طرف اتاق.
کارمند سالمندي که موهاي جوگندمي دارد، نزديک در ايستاده و پا به پا ميکند.
مدير کل: چيه صادقي! ديگه چي شده؟!
کارمند: چيزي نشده جناب مهندس! فقط خواستم به عرض برسانم اين کولرهاي اتاقها خرابند هر چقدر هم به اين پشتيباني ميگوييم، ميگويند يک هفته طول ميکشد تا تعمير شود. هوا هم گرمه، هم کارمندها کلافه ميشوند هم مردم.
مدير کل: خب من چيکار کنم؟
کارمند: يکيشان ميگفت: دستور شما در سرعت دادن به کار بيتأثير نيست.
مدير کل: ببين جانم، هر کاري روال قانوني و اداري خاص خودش رو داره. اگر هم چشمتون به کولر اين اتاقه که اين يکي کفاف همهي اتاقها را نميده!در ضمن داري ميري اون در رو هم پشت سرت ببند!
*******

گفته بود دفتر کار نخستوزير مردمي بايد در ميان مردم باشد.
ساختمان قديم آموزش و پرورش در خيابان اکباتان انتخاب شد.
گفت هزينهها حداقل باشد، فقط تعمير.
حراست گفت: «شيشهها هم بايد ضد گلوله شوند.»
مسئول تعميرات، کف اتاق نخستوزير را هم موکت کرده بود.
وقتي صورت هزينهها را ديد عصباني شد.
ساعت 11 شب بود. از خستگي داشت ميافتاد پشت ميز.
گفت: «من چه نخستوزيري هستم که بايد روي موکت با کفش راه بروم و مردمي محروم در دورترين نقاط کشور چيزي نداشته باشند روي آن بخوابند؟!...براي من بايد رنج مردم محسوس باشد». 1
******
کارمان زودتر تمام شده بود و به خانه برميگشتيم. به رانندهاش گفت:
«همينجا بايست! کار دارم.»
فکر کردم اين وقت شب، در ميدان سرچشمه چه کار مهمي ممکن است داشته باشد.
همه غافلگير شده بوديم.
«چه کاري دارين؟ نميشه بعداً انجام دهيم؟!»
گفت:
«ميخواهم کمي پرتقال بخرم».
گفتم:
«اجازه بدين يکي از محافظان بخرد»
گفت:
«خودم بايد بخرم تا بيواسطه در جريان تلاش مردم.
وضع خريد و فروش، قيمت اجناس، نگاه و احساس نسبت به کارکرد و سود و زيانش باشم.
ضمناً خودم هم ميخواهم وظيفه شخصيام از يادم نرود.»2
******

يک روز تعطيل قرار بود هيئت دولت بروند قم. براي زيارت و ديدار با مراجع حوزه علميه.
گفت: «همه با يک اتوبوس ميرويم»
گفتيم: «آخر چنين مسئلهاي بيسابقه است».
گفت: «اولا اين سفر به قصد زيارت است.
با اين مشکلات ثوابش هم بيشتر است.
دوم اينکه دسته جمعي بيشتر خوش ميگذرد،
سوم اينکه
وقتي همه در يک اتوبوس باشند، وقت دارند تا در مورد مشکلات وزارتخانههاشان و مسائل جاري با همديگر صحبت کنند.
ميشود يک جلسهي سيار.
بالاخره هم اين وزرا بايد از مشکلات مردم يا وسايل عمومي و شرايط راهها و جادهها با خبر شوند يا نه؟» 3
******
همه سر سفرهي ناهار منتظر بودند. نخستوزير تازه حرفهاش با مردم تمام شده بود.
نشسته بود و به سفره نگه ميکرد. دو نوع خورشت و کمي مخلفات ديگر!
گفت:
«چرا اينهمه غذاهاي متنوع؟! مگه ما مسئول ادارهي حکومت اين مردم رنجديده نيستيم.
چرا سر سفرهاي بنشينيم که بسياري از اين مردم هنوز به اين غذاها دسترسي ندارند.»
چند نفر زير لب زمزمه کردند که اين غذا ساده و معمولي است.
گفت:
«انقلاب شده و ارزشها تغيير کرد.
من همين الان به اين مردم محروم سفارش کردم که در برابر رنجها و کمبودها صبر کنند و صرفهجويي!
اگر فکر ميکنيد اين مقدار غذا براي هر نفر معمولي و طبيعي است، من که نخستوزير مردم محروم هستم، حق دارم که از خوردن اين غذا خودداري کنم.» 4
پينوشتها:
1- محمدعلي رجايي
2- محمدعلي رجايي
3- محمدعلي رجايي
4-محمد علي رجايي
منبع:کتاب خدمت از ماست
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
افتاده بود توي باتلاق؛ به هواي زيبايي مرداب آمده بود، محو اطراف شد. غفلت كرد. جلوي پايش را نديد و اسير باتلاق شد. باتلاقي كه ته هم نداشت. تا تكان ميخورد بيشتر فروميرفت. هر بار كه چند سانتي فروميرفت فكر ميكرد الان است كه پايش به كف باتلاق برسد. انوقت ديگر ميتواند پايش را محكم به زمين فشار دهد و خودش را بالا بكشد. اما فكر و خيالش واهي بود. باتلاق ته نداشت. ديگر نفسش هم به شماره افتاده بود. تنگ تنگ شده بود. چي داشت اين لجنزار كه اينطور فشار مياورد روي سينهاش. و ميخواست كه نفسش را ببرد. و سرش را بالا گرفت. رو به آسمان دهانش را باز كرد. و خواست كه ششهايش را پر از هوا كند. يعني اين كار را كرد اما كمي تكان خورد. و همين تكان كوچك باعث شد بيشتر فروبرود. بيچاره شده بود. يك حشره زيبا نشست روي مرداب. از ديدن آن لذت برد و لبخند زد. اما دوباره فرو رفت. خواست بگيردش فروتر رفت. به چپ نگاه كرد، فرو رفت. سرش را به بهانه نجاتيافتن به راست چرخاند باز هم فروتر رفت. حالا فقط سرش بيرون مانده بود.
□
مجبور شدم از فرو رفتن در مرداب بنوسم. اصولاً هيچ زشتي و پليدي قابليت توصيفي ندارد. چون خاطر انسان را لكهدار ميكند. اما واقعيتي است اين حال و اوضاع براي جوانان ما كه روز به روز در باتلاق بيخبري، تنهايي، گناه نااميدي، بيپناهي فرو ميروند. البته قبول نميكنند از ما، اگر به آنها بگوييم سر راهشان پر از مرداب زيبا كه كمينگاه و باتلاقي دارد است. اگر بگوييم كه بالاخره در يكي از اين باتلاقها فرو خواهيد رفت. نميپذيريد چون خيلي حرفهاي ضروري و مهم را برايشان گذاشتهايم و گذشتهايم. اگر جوانها را همدم و همصحبت شهيدان ميشديم و دستشان را ميگذاشتيم در دستان شهدا و ميفهميدند كه شهدا هم جوان بودند. جواني ميكردند. زندگيشان پرشور بود از دوستيهاي حلالشان و تفريحات سالمشان لذت ميبردند و از كنار باتلاقها ميگذشتند و اگر روزي در باتلاقي فرو رفته بودند به جاي تماشاي زيباييهاي فريبنده به فكر بيرون آمدن بودند. امروز جوان ما تفاوت بين زيبايي كاذب از زيبايي حقيقي را درك ميكرد و در باتلاق زيستن را زندگي نميشمرد.
□
بايد به سبك شهدا رفتار كنيم. با گذشت و بيان واقعيتها، دوستانه سيراب اعتمادش كنيم. روزبهروز به او بيشتر محبت كنيم و آهسته آهسته متصل به خوبانش كنيم، خيلي صميمي و بيغل و غش همراهش شويم. از كنار تمام كنايهها و متلكها و بيادبيهايش بگذريم و در عوض او را از دانستنيهاي دين و دنيا لبريزش كنيم. كمكش كنيم تا نخست باتلاق را بشناسد تا كمكم از باتلاق بيرون بيايد و سنگيني از روي سينهاش برداشته شود، نفسي تازه كند حمامي برود و از لجنهاي چسبيده به وجودش پاك شود. آن وقت مطمئن باشيد كه از من و شما سريعتر حركت خواهد كرد. اگر چون شهدا با جوان برخورد كنيم و آنگاه دستشان را در دست جوانان شهيد بگذاريم همين جوانها ما را تا دشت سرسبز وجود اهل بيت(عليهم السلام) خواهند بُرد و اين راه مستقيم يعني راه نجات. پس بسمالله.امتداد
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
"خدايا ! بابا كه شهيد شد. مامانم كه مسافرته. پس اين برنامه رو كي بايد امضا كنه ؟....."
شب بابا اومد توي خوابم خوشحال و خندون به من گفت:زهرا اون نامه رو بيار تا برات امضا كنم . گفتم :كدوم نامه؟ بابا گفت : همون كه امروز توي مدرسه بهت دادن . برنامه رو اوردم يه خودكار هم پيدا كردم و دادم به بابا. او هم دستي به سرم كشيد و شروع كرد به نوشتن . صبح كه بلند شدم از خواب ديشب چيزي خاطرم نبود اما وقتي چشمم به اون برنامه افتاد . باورم نمي شد گوشه برنامه امتحاني دستخط پدرم بود . با همان امضاي هميشگي .
"اينجانب نظارت دارم سيد مجتبي صالحي"
به نقل از خانم زهرا صالحي فرزند شهيد صالحي .
اين رويداد بزرگ پس از بررسي علمي و دقيق كارشناسان و تطبيق با امضاي شهيد قبل از شهادت مورد تاييد قرار گرفته و به اثبات رسيده است.
متن برنامه با امضاي شهيد البته ببخشيد واضح نيست

عكس خانم زهرا صالحي فرزند شهيد صالحي

| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |

علیرضا یزدانپناه 13 سال داشت و دانشآموز سال دوم راهنمایی بود،او نیز در زمان جنگ تحمیلی، مشتاق دفاع از خاك ایران اسلامی بود و اگرچه جثهاش كوچك اما اعتقاد و ایمانش به وسعت دریای بیكران بود و مانند همه نوجوانان آرزوهای زیادی در ذهن داشت.
به گزارش سبکبالان ، عشق به میهن،علیرضا را به سوی جبهههای غرب میكشاند و در این سن كم با چند نفر دیگر عهدهدار رساندن مهمات به دست رزمندگان میشود اما یك روز پس از رساندن مهمات در راه برگشت ناگهان خمپاره دشمن، او و جعبه های خالی را هدف میگیرد.
او اكنون فقط 15 سال از بهار زندگیاش میگذرد اما نه با 15 آرزو،نه با 15 همكلاسی،نه با 15 كتاب، بلكه در آن لحظه با بیش از 15 تركش قرارداد بلندمدت میبندد و جانباز 55 درصد اعصاب و روان میشود اما باز هم جبهه را رها نمیكند و دوباره پس از اندكی بهبودی پا به این وادی مینهد.
علیرضا پس از جنگ به خواستگاری جنت خالقی،خواهر شهید داود خالقی كه دو برادر دیگرش نیز آزاده و جانباز 8 سال دفاع مقدس هستند،میرود.
جنت پای سفره عقد چشمهایش را میبندد و از خدای خود میخواهد تا به او صبر و توان عطا كند تا بتواند با آه، ناله و درد یك شهید زنده كه جانباز جنگ تحمیلی است انس بگیرد و بتواند با تمام وجود از او پرستاری و از حق و حقوقش دفاع كند و با قدرت و علاقه كامل به او بله میگوید.
حاصل این ازدواج سمیرا و محمد است .علیرضا كه ناراحتی اعصاب و روان دارد،مرتباً تحت درمان و بیشتر روزهای سال بیمارستان میزبان او و قرص و دارو خوراك همیشگیاش است. علیرضا دست دو فرزندش را میگیرد و فریاد میكشد اللهاكبر،خمپاره زدند،پناه بگیرید،از سنگر بیرون نیایید و آنها را زیر تخت پنهان میكند و دائم حال و هوای جنگ در ذهن او تداعی میشود.

به گزارش ایسنا،سال گذشته(مهرماه 85)همزمان با ماه رمضان،ناگهان علیرضا حالش وخیم میشود و جنت مثل همیشه با اضطراب فراوان، چشم گریان و دست تنها او را به بیمارستان میرساند.
اما این بار فرق میكند.همه دكترها از او قطع امید میكنند،سطح هوشیاری او به یك میرسد و به كما میرود،پزشكان میگویند به احتمال زیاد دچار مرگ مغزی میشود و 24 روز تمام،این دلاورمرد 15 ساله كه امروز 37 ساله شده است آرام و بیصدا روی تخت دراز كشیده، نه سخن میگوید، نه پلك می زند و نه ... .
اما پس از 24 روز در حالی كه دیگر هیچ امیدی به زنده ماندنش نبود ناگهان علیرضا دوباره متولد می شود و آنچه را كه در حالت كما بر او گذشته به زبان جاری میكند.
علیرضا به خبرنگار ایسنا میگوید: وقتی كه در حالت كما بودم، روحم در فضا حركت میكرد و جسمم را بر روی تخت بیمارستان میدیدم. با خود میگفتم ای كاش همسرم جنت اینجا بود و شكایت كسانی كه مرا اذیت میكنند به او میگفتم.
وقتی كه در كما بودم من و چند نفر دیگر را با هم به مكان دیگری منتقل كردند،در آنجا افرادی را دیدم با ناخنهای بسیار بلند،بینیهای كشیده و اشكال بسیار زشت. قیافه آنها واقعاً ترسناك بود،همه را اذیت میكردند و با ناخنهای بلندشان به كمر افراد میكشیدند.
آن روز خیلی گرم بود و هرچه انتظار میكشیدم عصر نمیشد. در این هنگام، سواری از دور نزدیك شد همه به او تعظیم كردند سوار به من اشاره كرد وگفت:جلو بیا.میترسیدم از بین این افراد رد شوم، بالاخره از بین آنها عبور كردم و نزدیك سوار ایستادم.
سوار گفت: تو باید برگردی هنوز خیلی كار داری. بعد به من گفت: دو مرتبه بگو " آب". گفتم:" آب". دوباره گفت:این لولهها را كه در دهانت است، در بیاور این كار را هم كردم.
سوار به من گفت: این ماه عظمت زیادی دارد و مرد بزرگی در این ماه(ماه رمضان) به شهادت رسیده است.به سوار گفتم:دستت را به من بده تا برخیزم،در پاسخ گفت:من دست ندارم،عبایش كنار رفت و من آن را به وضوح دیدم.
بعد به علقمه رفتیم و در آنجا دستهایم را شستم و آبی به صورتم زدم، نهر خروشان و سرخ بود. در آنجا هیاتها عزاداری میكردند و همه كفن پوشیده بودند اما چهره هیچ كدام از آنها معلوم نمیشد.
جنت همسر علیرضا هم میگوید: ناگهان پزشكان سراسیمه به داخل اتاق علیرضا آمدند و با ناباوری علائم حیاتی بیماری كه میبایست دچار مرگ مغزی شود و 24 روز در كما بوده، برمیگردد و با دست خود و به اذن حضرت عباس (ع) لولههایی كه در دهانش بوده بیرون میآورد و شفا مییابد.
و حالا 17 خردادماه 86 است،تقریباً 9 ماه پس از شفای این جانباز شیمیایی اعصاب و روان.
علیرضا كه در روزهای اخیر از ناراحتی ریه رنج میبرد، با صدای سنگین و خسخس میگوید:چند روز است كه دوباره حالم بد شده،نفسم بالا نمیآید، احساس خفگی میكنم، نفس كشیدن برایم مشكل شده است،دكتر گفته باید عمل كنم،هزینه عمل ریههایم در یكی از بیمارستانهای تهران تقریباً پنج میلیون تومان میشود، هزینه زیادی است،در كرمان عمل میكنم.
پنج میلیون تومان مبلغ زیادی نیست برای جانبازی كه چند سال پیش خالصانه و بیریا به دفاع از میهن پرداخت و با 17 تركش در چشمش و سه تا در كمرش و... قرارداد بست و از آن زمان به بعد بینایی یكی از چشمهایش را از دست میدهد و دچار ناراحتیهای عصبی میشود و نفس كشیدن به خاطر مشكلات ریوی برایش سخت میشود.
اگرچه علیرضا بدون هیچ تقاضا و منتی گفت: پنج میلیون تومان برای عمل ریههایم در تهران زیاد است بنابراین در كرمان عمل میكنم. اما جای تفكر دارد، آیا این مبلغ در برابر فردی كه به بهای سلامتیاش لباس رزم به تن كرده و به استقبال شهادت رفته است تا نگذارد وجبی از خاك وطن به تصرف دشمن درآید مبلغ هنگفتی است؟!
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
شهادت يك جانباز شيميايي ديگر
پيكر پاك يك جانباز شيميايي در بردسكن تشييع شد. شهيد سيدحسن حسيني که در دوران جنگ شيميايي شده بود، به ايزد ابدي پيوست
به
گزارش سبکبالان به نقل از ایسنا، اين جانباز بر اثر شيميايي شدن در دوران
جنگ به سرطان مبتلا شده بود که پس از 8 ماه رنج و مشقت به ديار ابدي شتافت.
پيکر پاک اين شهيد در ديارش، روستاي هُدک بردسکن تشييع و به خاک سپرده شد.
در مراسم تشييع اين شهيد، شهردار، اعضاي شوراي اسلامي شهر و جمع کثيري از مردم و اهالي روستاي هُدک شرکت داشتند.
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
جبهه آن جايي بود كه خدا را تا جلو ديدگانت مييافتي و حس ميكردي شهاب شهادت در آسمان ملكوتياش نورافشاني ميكند و هر از چندي بر شانه يكي مينشست. جبهه آن جايي بود كه فرشتگان ملكوتش، بسيجياني بودند كه از كرانة تاريك تنگ خاك، به دور بودند و هر صبح با خورشيد به زمين ميتابيدند و در هر سَحرشان با قدم سجود از مرز شهوات به شهود ميرسيدند و از تكاثر به كوثر ميرسيدند. جبهه صالحستان وارثان زمين بود.
جلگهاي معطر و مطهر از خون شهيدان كه روح ملائك مقرب خداوندي را متوجه خود كرده بود. كوچههايش بيانتها و چشمههايش هميشه جاري «و ما هماكنون نيز ميراثبَر گنج جنگيم».
□
جبهه آن جايي بود كه در ملكوت بيغبارش، كهكشاني نور ريز، سجادههايي مييافتي از جنس نور كه بسان عبا، بر تن سپاهيانش بافته بودند، تا بر تپه تيره گمراهي بتازند و مصداق يخر جهم من الظلمات الي النور باشند ملكوتي كه همه چيز در قربانگاه قرب آن ذبح ميشد. بلبل باور در باغ ملكوتش، سرود بيقراري هيهات من الذله را ميسراييد و در آن وادي امن خفاش شبهه و شك را جايي نبود. ذرهاي خودپنداري در گلستان خداييشان نمييافتي.
□
جبهه آن جايي بود كه شهدايش هريك به سان شهابي جاويد بر كمر خاك افتادند تا من و تو در سياره تاريك زمين راه ملكوت را بيابيم. «و اشرقت الارض بنور ربها» و دوكوهه، حراي تحيّر، و بزم حضور و نزول فرشتگان خدا بود، كه فاتحان قله گمنامي در ميان آن دريچه نور علم حقيقي را بر دل و ديده ماديپرستان گشودند: «اقرء بسم ربك الذي خلق...»
دوكوهه جبهه ملك معنا بود و فرشته آن در مِيخانه اسرارش ميقات و ميعاد عاشقاني شد كه با ميثاق خون خود مُحْرم يار شدند و مَحرم اسرار مُحَرَم حسيني.
□
هم ما و هم جبهه هردويمان دلتنگ يكديگريم؛ آنچنان كه ني به وقت ناليدن، به دَلسوختهاي براي نواختن نيازمند است. خدايا ما را بسيجي بدار و ما را بر آن ملكوت بار ده و آخرين صفحه از عمر ما را به رنگ خون دلمان رنگين كن. خدايا به ما فهم فرهنگ فرهيختگان جبهه را عطا فرما.
خدايا بياموزمان كه بسيجي بودن را عار ندانيم تا صحنه كربلا خالي از اصحاب نباشد. خدايا ما را بسيجي بدار در دنيا و آخرت| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
خدايا!
هميشه ميخواستم که شمع باشم، بسوزم، نور بدهم و نمونهاي
از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم. ميخواستم هميشه مظهر فداکاري و
شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. ميخواستم در درياي فقرغوطه
بخورم و دست نياز به سوي کسي دراز نکنم. ميخواستم فرياد شوق و زمين وآسمان را با
فداکاري و آسمان پايداري خود بلرزانم. ميخواستم ميزان حق و باطل باشم و
دروغگويان و مصلحتطلبان و غرضورزان را رسوا کنم. ميخواستم آنچنان نمونهاي در برابر
مردم به وجود آورم که هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، طريق مستقيم روشن و
صريح و معلوم باشد، و هر کسي در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگيرد و راه
فرار براي کسي نماند...
خدايا!
تو را شکر ميکنم که دريا را آفريدي، کوهها را آفريدي و من
ميتوانم به کمک روح خود در موج دريا بنشينم و تا افق بينهايت به پيش برانم و
بدين وسيله از قيد زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگي را ناچيز نمايم...
خدايا!
تو را شکر ميكنم که به من چشمي دادي که زيباييهاي دنيا را
ببينم و درک زيبايي را به من رحمت کردي تا آنجا که زيباييهايت را و پرستش زيبايي
را جزيي از پرستش ذاتت بدانم...
خدايا!
تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردي که
در چشم يتيمان بجوشم. تو مرا آه کردي که از سينه بينوايان و دردمندان به آسمان
صعود کنم. تو مرا فرياد کردي که کلمة حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمايم.
تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي و در کوير فقر و حرمان تنهايي سوزاندي...
خدايا!
تو پوچي لذات زودگذر را عيان نمودي، تو ناپايداري روزگار را
نشان دادي. لذت مبارزه را چشاندي. ارزش شهادت را آموختي.
شهيد مصطفي چمران
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |

















