معلم فراري
|
|
تشویقی را نپذیرفت!!!
موضوع: خاطرات شهدا
سه شنبه 1 بهمن1387 16:35 تشویقی را نپذیرفت!!!
![]() *نامه از ستاد فرماندهی تهران بود. اسم چند خلبان نمونه را می خواستند. قرار بود از طرف امام به شان هدیه ای داده شود؛ به عنوان تشویق. نامه را داده به ما. لیست اسامی را تهیه کردیم. اسم خودش را هم گذاشتم جزوش. لیست را که دید ناراحت شد. گفت: «این هدیه حق دیگرانه، نه من!» گفتم: «مگه شما بالاترین ساعت پروازی را ندارین. مگه شما شبانه روز به پرسنل این پایگاه خدمت نمی کنین؟ مگه شما ...؟» فایده ای نداشت می گفت که وظیفمه! ![]() اسم خودش را خط زد و لیست را امضا کرد(1)
*در عملیات بین المقدس فرمانده تیپ بود که مجروح شد. در عملیات رمضان هم مجروح بود و تو بیمارستان. بیمارستان را رها کرد و آمد عملیات. از فشار درد گاهی خم می شد تا دردش ساکت شود. اما با همان حالت خمیده از پشت بی سیم داد می زد و فرمانده گردان هایش را صدا می زد که چکار کنند و کجا بروند! خیلی ها اگر چنان زخمی بر می داشتند یک لحظه هم حاضر نبودند بمانند اما برای مهدی جسم و جان معنی نداشت. کنار بچه ها بودن را به همه چیز ترجیح می داد.(2) پی نوشت: 1- عباس بابایی 2- مهدی باکری نوشته شده توسط الياس | لینک ثابت | معلم فراری
موضوع: خاطرات شهدا
دوشنبه 25 آذر1387 20:51 اشاره:
به نقل از كتاب معلم فراري نوشته شده توسط الياس | لینک ثابت | خدمت از ماست... (2)
موضوع: خاطرات شهدا
یکشنبه 17 آذر1387 20:49 دكتر بيدار بود... از مجموعه خدمت از ماست ![]() - وقتی از در وارد شد، فکر کردم اشتباه آمده است. در آن اتاق من تنها بودم، من هم که ملاقاتی نداشتم. اما آمد سمت تخت من. سلام کرد و احوالپرسی. گفتم شاید اشتباه گرفته اید. گفت: «نه برادر! اشتباه نگرفته ام. من از طرف دفتر نخست وزیری خدمت تان رسیده ام. من و چند نفر از دوستان دیگر به عیادت بیماران تنها و محروم می رویم تا از کیفیت بیماری و مشکلات شان مطلع شویم. و اگر مشکلی دارند، برای شان حل کنیم. نخست وزیر تأکید کرده اند که حتماً گزارش این دیدارها، مشکلات مردم و کارهای انجام شده را به ایشان برسانیم. حالا اگر شما مشکلی دارید بفرمایید.(1) فقط یک نفر بود که در خانه پاسداران می چرخید و هر کسی را که از زور خستگی به خواب رفته بود، با پتو و یا ملحفه و حتی اورکتش می پوشاند و به جایش، به سمت دشمن شلیک می کرد.
****** ![]() - توی ظل گرما، نشسته بودم روی خاکریز و با دوربین آن طرف را می پاییدم. جای پرت و دوری بود. آب و غذایم هم تمام شده بود. فکر کردم اصلاَ من را یادشان رفته. یک تویوتا پشت خاکریز ترمز کرد. یکی پیاده شد و چیزهایی را از پشت ماشین گذاشت پایین. گالن آب وبود و غذا. گفتم: «خدا خیرت بده، مردیم توی این گرما...» دستی تکان داد و سوار شد. وقتی که رفت، یادم افتاد فقط یک دست داشت. گفتم: «کاش یک سلام و علیک درست و حسابی با حاجی کرده بودیم.»(2) ****** ![]() - چند شبانه روز بود می جنگیدند. همه خسته شده بودند. هوای سرد کردستان آنها را لابلای خود مچاله کرده بود. فقط یک نفر بود که در خانه پاسداران می چرخید و هر کسی را که از زور خستگی به خواب رفته بود، با پتو و یا ملحفه و حتی اورکتش می پوشاند و به جایش، به سمت دشمن شلیک می کرد. دکتر بیدار بود.(3) پاورقیها: 1- محمدعلی رجایی 2- حسین خرازی 3- دکتر مصطفی چمران نوشته شده توسط الياس | لینک ثابت | میدونى چیه آقاى رئیس جمهور!
موضوع: خاطرات شهدا
جمعه 15 آذر1387 21:36
میدونى چیه آقاى رئیس جمهور!
![]() به گوش بنى صدر رسیده بود كه به سپاه كمك كرده، تا پادگان آموزشى راه بیندازند. صداى بنى صدر درآمده بود كه «چرا بى اجازه من این كار انجام شده». صیاد را احضار كرده بود تهران. با یكى دیگر از فرماندهان ارتش. بنى صدر شروع كرده بود به داد و بى داد و پرخاش. به بهانه سپاه رفته بود سراغ مسایل دیگر. همینطور داد مى زده و چنین مى كنم و چنان مى كنم مى گفته. صیاد ساكت بوده. آخرش به حرف آمده. - میدونى چیه آقاى رئیس جمهور! ما یه جنس داریم قیمتش هزار تومنه. مثلاً. شما میگى ده تومن میفروشى؟ ما جواب نمیدیم. دوباره میگى ده تومن و پنج زار مى دید؟ *** ![]() وقتى بنى صدر خلع درجه اش كرد همیشه بود. هیچ وقت خودش را كنار نكشید. حتّى وقتى به تهران احضار شد و درجه هاى سرهنگیش را گرفتند. وقتى بنى صدر خلع درجه اش كرد. با لباس بسیجى مى رفت سپاه، طرح مى داد و برنامه ریزى ستاد مى كرد. همیشه بود. حىّ و حاضر. هیچ وقت خودش را كنار نكشید; چه زمان جنگ، چه بعد از جنگ. *** ![]() اصرار داشت كه دانشجو، سر كلاس درس بفهمد استاد دانشگاه افسرى بود. سركلاس كه مى آمد، با تمام وجود درس مى داد. طورى كه نه سؤال باقى مى ماند، نه مطلب ناگفته. اصرار داشت كه دانشجو، سر كلاس درس بفهمد. اگر هم كسى درس را نمى فهمید، از وقت استراحتش مى زد. *** دانشگاه جنگ را از تهران منتقل كرد جبهه خیلى جوان بود كه شد فرمانده نیروى زمینى ارتش. اوّلین كارى كه كرد، دانشگاه جنگ را از تهران منتقل كرد جبهه. اساتید دانشگاه جنگ را برداشت آورد منطقه. كه «بسم اللّه. این گوى این میدان. هم فاله و هم تماشا. هم آموزش. هم عملیات. طرح از شما، جان از نیروها. دیگر چه مى خواهید؟» آنها هم كم نگذاشتند. *** ![]() دارى ادا در مى آرى، تظاهر مى كنى... زمان جنگ بود. خانم یك آقایى تماس گرفته بود كه «سربازى هست به این نام، از كردستان منتقلش كنید تهران.» همسرش هم موقعیتى داشت كه هركس دیگر جاى صیاد بود، مى گفت چشم. صیاد گفته بود «امكان نداره. مگه خونش رنگین تر از دیگرونه؟» گوشى را داده بود به شوهرش. - مگه شما فرمانده نیروى زمینى ارتش نیستى؟ - هستم، امّا این كار رو نمى كنم. - دارى ادا در مى آرى، تظاهر مى كنى. صیاد آخرش گفته بود «من این كار رو نمى كنم، به هیچ وجه. مگه خود امام بگن.» *** نماز اوّل وقت را از دست ندهد ![]() زمستان بود. توى راه كرمانشاه، بچه بغلش بود. و لباسش را نجس كرد. رسیدیم به یك قهوه خانه بین راهى. گفت «نگه دار.» پیاده شد. همه پیاده شدیم. از قهوه چى سراغ آب گرم را گرفت. فكر كرد براى چاى مى خواهیم. گفت «داریم.» بعد كه فهمید مى خواهد خودش را آب بكشد، گفت «نه، نداریم. این جا حموم نداریم كه.» صیاد دست بردار نبود. بالأخره هر طور بود، خودش را آب كشید و لباسش راعوض كرد كه پاك باشد، كه نماز اوّل وقت را از دست ندهد. امام رو كه مى بینم، تمام غصه هام تموم مى شه مى گفت «هر وقت مى رم پیش امام، امام رو كه مى بینم، تمام غصه هام تموم مى شه. قبل ازاین كه حرف بزنن، همین كه مى بینمشون، تمام وجودم خالى مى شه از غم.» -==================- ******* روز بعد از خاكرسپاري وقتي رفتند سر قبرش ديدن آقا زودتر از همه رفته اونجا گفته بود دلم براي صيادم تنگ شده
نوشته شده توسط الياس | لینک ثابت | خدمت از ماست... (1)
موضوع: خاطرات شهدا
سه شنبه 12 آذر1387 17:54 خدمت از ماستنگاه اول: مدير پشت ميز خود نشسته است و به اخبار تلويزيون گوش ميکند. اتاق بزرگ و شيک است. چند کوزه گل بزرگ گوشه اتاق است ،يک قاب بزرگ گل هم آن طرف اتاق. کارمند سالمندي که موهاي جوگندمي دارد، نزديک در ايستاده و پا به پا ميکند. مدير کل: چيه صادقي! ديگه چي شده؟! کارمند: چيزي نشده جناب مهندس! فقط خواستم به عرض برسانم اين کولرهاي اتاقها خرابند هر چقدر هم به اين پشتيباني ميگوييم، ميگويند يک هفته طول ميکشد تا تعمير شود. هوا هم گرمه، هم کارمندها کلافه ميشوند هم مردم. مدير کل: خب من چيکار کنم؟ کارمند: يکيشان ميگفت: دستور شما در سرعت دادن به کار بيتأثير نيست. مدير کل: ببين جانم، هر کاري روال قانوني و اداري خاص خودش رو داره. اگر هم چشمتون به کولر اين اتاقه که اين يکي کفاف همهي اتاقها را نميده!در ضمن داري ميري اون در رو هم پشت سرت ببند! ******* ![]() گفته بود دفتر کار نخستوزير مردمي بايد در ميان مردم باشد. ساختمان قديم آموزش و پرورش در خيابان اکباتان انتخاب شد. گفت هزينهها حداقل باشد، فقط تعمير. حراست گفت: «شيشهها هم بايد ضد گلوله شوند.» مسئول تعميرات، کف اتاق نخستوزير را هم موکت کرده بود. وقتي صورت هزينهها را ديد عصباني شد. ساعت 11 شب بود. از خستگي داشت ميافتاد پشت ميز. گفت: «من چه نخستوزيري هستم که بايد روي موکت با کفش راه بروم و مردمي محروم در دورترين نقاط کشور چيزي نداشته باشند روي آن بخوابند؟!...براي من بايد رنج مردم محسوس باشد». 1 ****** کارمان زودتر تمام شده بود و به خانه برميگشتيم. به رانندهاش گفت: «همينجا بايست! کار دارم.» فکر کردم اين وقت شب، در ميدان سرچشمه چه کار مهمي ممکن است داشته باشد. همه غافلگير شده بوديم. «چه کاري دارين؟ نميشه بعداً انجام دهيم؟!» گفت: «ميخواهم کمي پرتقال بخرم». گفتم: «اجازه بدين يکي از محافظان بخرد» گفت: «خودم بايد بخرم تا بيواسطه در جريان تلاش مردم. وضع خريد و فروش، قيمت اجناس، نگاه و احساس نسبت به کارکرد و سود و زيانش باشم. ضمناً خودم هم ميخواهم وظيفه شخصيام از يادم نرود.»2 ****** ![]() يک روز تعطيل قرار بود هيئت دولت بروند قم. براي زيارت و ديدار با مراجع حوزه علميه. گفت: «همه با يک اتوبوس ميرويم» گفتيم: «آخر چنين مسئلهاي بيسابقه است». گفت: «اولا اين سفر به قصد زيارت است. با اين مشکلات ثوابش هم بيشتر است. دوم اينکه دسته جمعي بيشتر خوش ميگذرد، سوم اينکه وقتي همه در يک اتوبوس باشند، وقت دارند تا در مورد مشکلات وزارتخانههاشان و مسائل جاري با همديگر صحبت کنند. ميشود يک جلسهي سيار. بالاخره هم اين وزرا بايد از مشکلات مردم يا وسايل عمومي و شرايط راهها و جادهها با خبر شوند يا نه؟» 3 ****** همه سر سفرهي ناهار منتظر بودند. نخستوزير تازه حرفهاش با مردم تمام شده بود. نشسته بود و به سفره نگه ميکرد. دو نوع خورشت و کمي مخلفات ديگر! گفت: «چرا اينهمه غذاهاي متنوع؟! مگه ما مسئول ادارهي حکومت اين مردم رنجديده نيستيم. چرا سر سفرهاي بنشينيم که بسياري از اين مردم هنوز به اين غذاها دسترسي ندارند.» چند نفر زير لب زمزمه کردند که اين غذا ساده و معمولي است. گفت: «انقلاب شده و ارزشها تغيير کرد. من همين الان به اين مردم محروم سفارش کردم که در برابر رنجها و کمبودها صبر کنند و صرفهجويي! اگر فکر ميکنيد اين مقدار غذا براي هر نفر معمولي و طبيعي است، من که نخستوزير مردم محروم هستم، حق دارم که از خوردن اين غذا خودداري کنم.» 4 پينوشتها: 1- محمدعلي رجايي 2- محمدعلي رجايي 3- محمدعلي رجايي 4-محمد علي رجايي منبع:کتاب خدمت از ماست نوشته شده توسط الياس | لینک ثابت | ماجراي واقعي حضور يك شهيد در دنيا
موضوع: خاطرات شهدا
پنجشنبه 7 آذر1387 13:42 آخرين روزهاي سال ۶۲ بود همه منتظر اومدن بابا از جبهه بودن اما توي يك روز سرد و زمستوني خبر شهادت بابا را اوردن.داغ جدايي بابا يك هفته خانواده ما رو خونه نشين كرد . بعد از اون مادرم براي شركت در يك مراسم يادبود به خوانسار رفت من هم رفتم مدرسه . همون روز خانوم معلم برنامه امتحاني رو بين بچه ها پخش كرد و گفت : پدر يا مادرتون بايد اين برنامه رو امضا كنن. وقتي برگشتم خونه بعد از خوندن نماز روي سجاده نشستم و شروع كمردم با خدا راز و نياز كردن:
"خدايا ! بابا كه شهيد شد. مامانم كه مسافرته. پس اين برنامه رو كي بايد امضا كنه ؟....." شب بابا اومد توي خوابم خوشحال و خندون به من گفت:زهرا اون نامه رو بيار تا برات امضا كنم . گفتم :كدوم نامه؟ بابا گفت : همون كه امروز توي مدرسه بهت دادن . برنامه رو اوردم يه خودكار هم پيدا كردم و دادم به بابا. او هم دستي به سرم كشيد و شروع كرد به نوشتن . صبح كه بلند شدم از خواب ديشب چيزي خاطرم نبود اما وقتي چشمم به اون برنامه افتاد . باورم نمي شد گوشه برنامه امتحاني دستخط پدرم بود . با همان امضاي هميشگي . "اينجانب نظارت دارم سيد مجتبي صالحي" به نقل از خانم زهرا صالحي فرزند شهيد صالحي . اين رويداد بزرگ پس از بررسي علمي و دقيق كارشناسان و تطبيق با امضاي شهيد قبل از شهادت مورد تاييد قرار گرفته و به اثبات رسيده است. متن برنامه با امضاي شهيد البته ببخشيد واضح نيست
عكس خانم زهرا صالحي فرزند شهيد صالحي
نوشته شده توسط | لینک ثابت | کارت شهيد و پيام آن
موضوع: خاطرات شهدا
دوشنبه 13 آبان1387 14:4 کارت شهيد و پيام آن
در دژ امام محمد باقر(ع) واقع در طلائيه پيکر شهيدي کشف شد که سر نداشت و پيکرش دو نيم شده بود. داخل جيب هاي لباس تعدادي کارت و يک قرآن کوچک و يک خودکار بود. روي يکي از کارتها با خطي بسيار زيبا و زرد رنگ نوشته بود: «و خداوند ندا مي دهد که شهدا به بهشت در آيند.» از پيکر شهيد و کارت او يک عکس گرفتم. وقتي خواستم دوباره کارت را ببينم در کمال تعجب ديدم محو شده است. پيش خود گفتم حتما نور خورشيد و يا... باعث شده جمله پاک شود، از آن گذشتم. در مرخصي جريان را براي يکي از علما تعريف کردم، ايشان گفتند برويد عکس را چاپ کنيد، اگر چاپ شد، جريان خاصي نبوده، اما اگر چاپ نشد براي ما پيام داشته است. تمام عکسها بسيار شفاف چاپ شد به جز آن عکسي که از کارت گرفته بودم، حالتي نور خورده و مات داشت. *** پلاکي از جنس پوتين گفتم دقت کنيد، مثل اينکه امروز قراره خبري بشه. يکي از بچه ها به شوخي گفت: «لشکر ما هم مي خواد شهيد بده و...». وسط ميدان مين بوديم ناگهان يکي فرياد زد «شهيد» همه غمگين و ناراحت شدند. هيچ مدرکي نبود و يک پاي شهيد هم نبود. گفتم: بچه ها نذري بکنيم. هر کجا پلاک پيدا شد يک زيارت عاشورا بخوانيم. يکي از بچه ها گفت: «يکي هم براي پايش» يکي از بچه ها به شوخي گفت: شانس آورديم فقط يک پا و يک پلاکش نيست و گرنه دو سه روز بايد اينجا ... پا و پوتين که از مچ قطع شده بود پيدا شد. زيارت را خوانيدم. غروب برگشتيم مقر، اما پلاک پيدا نشد. همان کسي که شوخي مي کرد آمد و گفت: زيارت عاشوراي دوم را بخوان، هويت شهيد روي زبونه پوتين نوشته شده. من هم خواندم «السلام عليک يا اباعبدالله و.. .» ![]() به ياد شهداي گمنام در طلائيه کار مي کرديم. براي مأموريتي به اهواز رفته بودم. عصر که برگشتم ديدم بچه ها خيلي شادند. اونها سه شهيد پيدا کرده بودند که فقط يکي از آنها گمنام بود. بچه ها خيلي گشتند. چيزي همراهش نبود. گفتم يکبار هم من بگردم. اون شهيد لباس فرم سپاه به تن داشت، چيزي شبيه دکمه پيراهن در جيبش نظرم را جلب کرد. خوب دقت کردم. ديدم يک تکه عقيق است که انگار جمله اي روي آن حک شده است. خاک و گل ها را کنار زدم. رويش نوشته شده بود: «به ياد شهداي گمنام» ديگر نيازي نبود دنبال پلاکش بگرديم. مي دانستيم اين شهيد بايد گمنام بماند، خودش خواسته! *** شهيد گمنام در سال 73 تعدادي از شهداي گمنام را به معراج شهدا آوردند. در همان شب يکي از کارکنان در خواب مي بيند که فردي به او مي گويد: من يکي از شهداي گمنامي هستم که امشب آورده اند. سالهاست که خانواده ام خبري از من ندارند. شما زحمت بکش و برو مدارک مرا که شامل پلاک، کارت و چشم مصنوعي من است و در داخل کيسه اي گلي به همراه پيکرم مي باشد بردار و بگو که مشخصات مرا ثبت کنند. بعد از اين که اين برادر خوابش را بازگو مي کند، کسي باور نمي کند. اما با ديدن مجدد اين خواب و با اصرار او، پيکرهاي شهدا بررسي مي شوند و در کنار يکي از اجساد، کيسه اي پيدا مي گردد که چيزهايي که شهيد گفته بود درون آن بود. بعد از شناسايي جسد معلوم شد که ايشان در سال 65 مفقود الاثر شده بوده و در سال 61 هم يکي از چشم هايش را از دست داده بود. ![]() فرمانده عراقي و سربند يا زهرا(س) همراه نيروهاي عراقي مشغول جست و جو بوديم. فرمانده اين نيروها دستور داده بود در ظرفي که ايراني ها آب مي خورند، حق آب خوردن ندارند. همکلام شدن با ايراني ها خشم اين افسر را در پي داشت. روزي همين افسر به من التماس مي کرد که تو را به خدا اين سربندرو امانت به من بده. من همسرم بيماره، به عنوان تبرک ببرم. براتون بر مي گردونم. روي سربند نوشته شده بود «يا فاطمه الزهرا(س)» داخل يک نايلون گذاشتم و تحويلش دادم. اول بوسيد و به چشماش ماليد. بعد از چند روز برگرداند. باز هم بوسيد و به سينه و سرش کشيد و تحويلمون داد. از آن به بعد سفره غذاي عراقي ها با ما يکي شد. سر سفره دعا مي کرديم، دعا را هم اين افسر عراقي مي خواند: «اللهم الرزقنا توفيق الشهاده في سبيلک» ![]() حسين پرزه اي، اعزامي از اصفهان روز تاسوعا قرار شده بود پنج شهيد گمنام در شهر دهلران طي مراسمي تشييع شوند. بچه هاي تفحص، پنج شهيد را که مطمئن بودند گمنام هستند انتخاب کردند. ذره ذره پيکر را گشته بودند. هيچ مدرکي بدست نيامده بود. قرار شد در بين شهدا يکي از آنها را که سر به بدن نداشت به نيابت از ارباب بي سر، آقا اباعبدالله الحسين(ع) تشييع و دفن شود. کفن ها آماده شد. شهدا يکي يکي طي مراسمي کفن مي شدند. آخرين شهيد، پيکر بي سر بود. حال عجيبي در بين بچه ها حاکم بود. خدا اين شهيد کيست که توفيق چنين فيضي را يافته تا به نيابت از ارباب در اين تشييع شود؟! ناگهان تکه پارچه اي از جيب لباس شهيد به چشم خورد. روي آن نوشته اي بود که به سختي خوانده مي شد «حسن پرزه اي، اعزامي از اصفهان» نوشته شده توسط الياس | لینک ثابت | برادر، شلمچه کجا بودي؟؟؟
موضوع: خاطرات شهدا
چهارشنبه 20 شهریور1387 1:53
بچه هاي تفحص علاقه خاصي به شهيد حسيني مبذول ميدارند... آخر او بعد از چهارده سال مفقودالاثر بودن هنگام تدفين تبسمي زد و خون
تازه اي از بدنش جاري شد؛ تصوير سيد بر بالاي سنگ مزارش صحت اين مدعاست... از بچه هاي تفحص گفتيم خوب است يادي کنيم از: ((شهيد سعيد شاهدي)) اگه خوب دل بدي اين يک جمله سعيد خيلي معنا داره ، من که هر وقت زمزمه
ميکنم تمام بدنم ميلرزه ... يادش به خير هميشه مي گفت: «برادر، شلمچه کجا بودي؟؟؟»
نوشته شده توسط الياس | لینک ثابت | وقتي ماشين خالي نگه نداشت، با سنگ، شيشه اش را بشكنيد!
موضوع: خاطرات شهدا
چهارشنبه 28 فروردین1387 22:0
بنام خدا
پادگان «دوكوهه»، حدود هشت كيلومتر تا شهر انديمشك فاصله داشت. بچّه هايي كه به مرخصي شهري مي رفتند يا اين كه با قطار به جبهه مي آمدند، مجبور بودند فاصله انديمشك تا پادگان را با ماشينهاي مختلف طي كنند. بچّههاي بسيجي، به حاجي نامه نوشته بودند كه بعضي از وانتهاي لشگر خالي مي روند و مي آيند؛ ولي بسيجيان را سوار نمي كنند! حاجي يك روز در مراسم صبحگاه لشگر صحبت كرد و ضمن توصيه به رانندگان كه حتماً بسيجيان را سوار كنند، به بسيجيان گفت: «هر وقت ديديد يك ماشين خالي است و نگه نمي دارد، با سنگ بزنيد و شيشهاش را بشكنيد؛ اگر راننده هم اعتراضي داشت من جوابش را مي دهم!»
نوشته شده توسط الياس | لینک ثابت | ماجرايي تكان دهنده از شهيدي كه مادر خود را شفا داد
موضوع: خاطرات شهدا
پنجشنبه 15 فروردین1387 14:13 نوشته شده توسط الياس | لینک ثابت | « صیّاد،صیّاد،صیّاد »
موضوع: خاطرات شهدا
شنبه 22 دی1386 12:27 « صیّاد،صیّاد،صیّاد » برای تشیع پیکرش همه آمده بودند،از آن ملّی اندیش نود وچند ساله تا آن نوجوان نورسته جنگ ندیده... وعجیب تراینکه همه اوراعاشقانه دوست داشتند ودرسوگش بی ریا می گریستند،اوافسر ایران بود،سپهبد ارتشی که به فرمان خداوند حصن مردم بود،دربرابر دشمن. "صیاد ما جاودانه شد" درپاک ترین قلب ها در مطهرترین قلم ها ودر قاب قلب تاریخ،تا تاریخ هست وتا ایران هست ـ که همیشه زنده وسرافرازباد ـ نام سپهبد خویش را با افتخار خواهد خواند ،اما منافقان جز به لعنت نامشان یاد نخواهدشد. امیر سپهبد صیاد شیرازی الگوی مومنانه زیستن،عاشقانه کوشیدن وعارفانه شهیدشدن است،درسی که فراروی همه است،همه آنهایی که از قبیله عشقند وفرزند عاشورا. برویم همه دفتر زندگی مان را بگشاییم،یکی از سرمشق های حسینی زیستن منش صیاد شیرازی خواهدبود،که به خط قرمز بالای صفحه نقش بسته است. برویم ومنش وروشمان را آنگونه بنویسیم وبه عمل در آوریم، اگر سرافرازی دو جهان را می خواهیم.صیادشیرازی ،فرزند دیار امام رضا(ع)بود وهمه تلاشش عمل به توصیه "کونوا لنا زینا ولاتکونواعلینا شینا"(مایه زینت ما باشید نه مایه سرافکندگی ما)،بود. ومی خواست آنگونه زندگی کند که کرد نوشته شده توسط الياس | لینک ثابت |
آخرین مطالب:
|