خمپاره !
حاجی خیالت راحت ، اینجا هستن بچه ها ، شما دعا کن ما رو ، اون ور خط با
خدا !
یه عده ریختن بیرون ، گفتن تقلب شده ، مردمو کشتن اونا ، با چاقو و اسلحه
بیانیه پشت هم ؛ از اون ور آب رسید ! موسوی بیکار نبود ، آبروشو
میبخشید !!
شعارهای تو خالی ، وطن یعنی پول نفت ؟! یعنی محسن-مخملباف ، که تنها
گذاشت و رفت ؟!
میگن ندا رو کشتن ، مسلمونای ایران ، ولی شبش در میرن ، قاچاقی از تو
ایران !
اگر کارش درسته ، اگر حجازی راسته ، چرا وا نستاد بگه ، قاتل ندا کیه ؟!
شیرین-عبادی میگه ، کجاست حقوق بشر؟ صلح نوبل یعنی این ! ایران بگو با
تشر !!
کروبی جسمش اینجاست ، روحش پیش آمریکاست !! آثار آخر بودن ، هنوز تو اون
هویداست !!
باطله ها بیشترن ، از آرای کروبی ، اما بازم میگه تقلب ، هم صدا با
سارکوزی !
خاتمی هم مشغوله - این روزا بنده خدا ، میگه نداره علی - مقبولیت، به
خدا !!
قرآن گرفته بالا ، به شیوه عمر و عاص ! زندگیشو پر کرده ، حرص و طمع ، حب
و آز !
یه روز قسم خورده بود ، وطن فروش نباشه ، سورس،بوش و آمریکا ، تو ذهن اون
نباشه
اما چه کار میشه کرد - وقتی قسم میشکنه ؟ واسه ی قدرت ببین - چه دست و پا
میزنه !
موسوی هم این روزا ، طرح میزنه رو بومش ، پرچم اسرائیلو ، با ذهن و قلب و
روحش !
منافقین همینجان ، نمونش این موسوی ! کارش شده این روزا ، دعوت به آشوب
گری!
رو دست چپ اسرائیل ، رو دست راست انگلیس ، بی بی سی و VOA ، هم صدا با
آمریکا !
دست توی دست زنش ، هر جا میره میشینه ، از کینه و حب و بغض ، پازل دروغ
میچینه !
هر جا که حرفی زده ، دشمن براش دست زده ! بیچاره بازم میگه ، احمدی رکب
زده !!
خط مقدم اینجاست ! دشمن توی کمینه ! منتظر بهونست ، تا میدونو بگیره !
خطو نگه میداریم ، تا آقا مهدی بیاد ! بسیم بزن به آقا ، بهش بگو زود
بیاد . . .
رو قلب ما نوشته ، بسیجی سید علی ، حاجی به مهدی بگو - منتظریم ! یا
علی !
**
شاعر :
نميدونم ولي اسم مستعار: alireza Eshghi
=------=
اما بعد فقط بگم:
...سزاي خيانت مرگ است
و اينان خائن به امام و ملت و انقلابند...
الیاس | 23:10 - شنبه 21 آذر1388

62/12/03
-انفجار خط لوله نفت عراق به تركیه
-آغاز عملیات والفجر 6
-آغاز عملیات ویژه خیبر از چند محور استان بصره
-خبرگزاری فرانسه: این نخستین بار است كه ایران در یك زمان دست به دو حمله میزند.
-شهادت علی توران لو جانشین گردان مسلم بن عقیل لشگر 27 محمد رسول الله
64/12/03
-به توافق رسیدن پانزده كشور عضو شورای امنیت درباره متن پیشنویس قطعنامهای در مورد جنگ عراق و ایران.
-اعتراف انگلستان مبنی بر صادرات موادی به عراق كه توانست برای ساختن سلاحهای شیمیایی مورد استفاده قرار گیرد.
65/12/03
عملیات تكمیلی كربلای 5
دیدار میخائیل یوحنا عزیز با آندره گرومیكو رئیس جمهوری شوروی در مسكو و اظهار تمایل وی برای گسترش روابط دوجانبه.
افزایش حضور نیروی دریایی شوروی در خلیج فارس
اعلام ارسال حداقل دوبار اطلاعات محرمانه توسط اولیور نورث به ایران
پیشنهاد شركت شوروی در یك كنفرانس در مورد افغانستان توسط ولایتی.
بی بی سی: در نظر گرفتن شركت شوروی در كنرافنس پیشنهادی حاكی از یك تغییر اساسی در سیاست دولت ایران در قبال مسئله افغانستان بشمار میآید.
مك فارلین در دیدار با كمیسیون تاور: ریگان اولین فرمان صدور اسلحه آمریكا به ایران را صادر كرد.
درخواست عراق از شوروی برای تجهیز هواپیماهای عراقی به سیستمهای پخش پارازیت جهت مقابله با موشكهای ضدهوایی هاوك
سام با میه یك بازرگان امریكایی: شاه فهد این ایده برخی از مقامات دولت ریگان مبنی بر گشودن باب مراوده میان ایران و آمریكا را مورد تائید قرارداد و عدنان قاشوقچی به عنوان نماینده وی به صورت واسطه برای فروش تسلیحات به كار گرفته شد.
سفر ولایتی به مسكو انتقاد گرومیكو از روش ایران در حمایت از چریكهای افغانستان.
الیاس | 21:25 - شنبه 3 اسفند1387
روزهای اولی که توی کوچه پس کوچه ها به بازیگوشی و علافی عمر می گذراندند، و عقیده داشتند که باید تا صبح عاشورا بیدار ماند.
هنگام سحر جگر آب پز شده ی گوسفندان قربانی را از دست آشپز مسجد قاپ زده و با ولع نوش جان می کردند، یا احیاناً با خبر کردن احمد و محسن، تقی و... و به سر کردن عبای زنانه در مجلس عزاداری زن های محل خود را قاتی نموده و یک یک چایی داغ بالا می کشیدند،
و صبح عاشورا هم که می شد می رفتند دنبال دسته زنجیرزن های فلان تکیه و تا نزدیکی های ظهر بوی می کشیدند که کجا ناهار امام حسین می دهند.
و غروب هم بی حال و بی رمق، زهوار در رفته، بر می گشتند به خانه هایشان ولو می شدند، توی اتاق، در حالیکه کف پاهایشان یک من کثافت پینه بسته بود.
ادامهي متن را در ادامه مطلب ببينيد...
الیاس | 22:9 - جمعه 13 دی1387
ربط کفش با بزرگ شدن...
حاجی ! تو هم یادت هست .نه ؟

وقتی کفش های مان را چپ و راست به پا می کردیم .
و صدای مادر بلند می شد که:
آهای حواست کجاست بچه ؟ چقدر بگم ؟
درست پا کن این کفش ها را
بزرگ شده ای دیگر
و ما هیچ وقت نفهمیدیم
ربط بزرگ شدن به کفش ها و درست استفاده کردنشان را !!!
حاجی ! تو هم یادت هست . نه ؟
وقتی دوست داشتیم بزرگ شویم
کفش های پاشنه بلند مامان و گاهی هم کفش های خیلی بزرگ بابا را پا می کردیم .
و بزرگ می شدیم . خیلی بزرگ
و ما هیچ وقت نفهمیدیم
ربط بزرگ شدن را با کفش های مامان و بابا !
حاجی ! تو هم یادت هست . نه ؟

وقتی برای خریدن فلان کفش
با فلان مارک
چقدر با مامان و بابا چک و چانه می زدیم ؟
و وقتی میخ کفش ها را زیر پا حس می کردیم
کلی کیف مان کوک می شد که
ما هم فوتبالیست بزرگی شده ایم برای خودمان!
و باز هم نمی دانستیم ربط فوتبالیستِ بزرگ شدن را با آن کفش ها !!!!!
حاجی ! تو هم یادت هست نه ؟
وقتی هیچ وقت نفهمیدیم
که چرا توی فیلم ها
شب سال نوی مسیحی
کفش هاشان را دم در می گذاشتند
و فکر می کردند
صبح که برخیزند
حتما پاپا نوئل برای شان هدیه ای گذاشته است.
هدیه می گرفتند یا نه نمی دانم اما
هیچ وقت نفهمیدیم ربط هدیه سال نو را با کفش !!

حاجی ! اما تو خوب فهمیدی
ربط کفش ها را
با بزرگ شدن
و همه ی بزرگیِ همه کفش های همه ی بچه های دنیا را
به یک باره
به این پدرخوانده دموکراسی
هدیه دادی
نمی دانم چپ و راستش را درست پرت کردی یا نه ؟
اما
نزدیک سال نو
انگار کن پاپانوئل
از آسمان آمده بود
و همه هدیه های بزرگ دنیا را
در یک دو لنگه کفش
برای این پدرخوانده آزادی
هدیه آورد .....

اما حاجی !
تو زیر دست و پای دموکراسی
له شدی ....
از پژواک نعره های همان تندیس آزادی
استخوان هایت خورد شد ...
شکست ....
و تو
همه ی هیمنه ی یونایتد استیت را
مهد آزادی و دموکراسی را
در پرتابی از بزرگترین کفش ها
و خوش مارک ترین آن ها
به دیوار کوبیدی ...

خورد کردی ....
و شکستی ...
و پاره های آن را
به کودکان مانده
در زیر چکمه های مجسمه آزادی هدیه کردی.
حاجی ! تو هم یادت هست . نه ؟
همین چند روز پیش
کودکی گریان
بی کفش می دوید.
از ترس هجوم دشمن
از آتش و موشک
از خون و خمپاره
و در سرما و سوز زمستانی سردتر از همیشه 
نه از برف و بوران
که از مجسمه های سربیِ تکیه زده بر صندلی های سازمان ملل
از ماده های یخ زده منشور حقوق بشر
که برای همه هست
مگر برای این فلسطینی های بیچاره
و کودکان مظلوم غزه
و امروز چه پیوندی خورده بود
بین عراق و غزه
بین دستان پر تو حاجی !
و پاهای برهنه کودکان غزه .

انگار کن
کفش های همین کودک فلسطینی بود
که از دستان تو رها شد
و به سوی این مترسک انگلوساکسون پرتاب شد .
کفش های پاره همین کودک غزه ای بود که
یک به یک
تمام نفرت مستضعفین عالم را به
سوی وکیل پرمدعای ستاره شش پر رها کرد .
کفش های این کودک غزه ای بود
که به یک باره بزرگ شدن ملتی مظلوم را
به رخ تمام شیطان ها کشید .
و آن روز سالن کنفرانس نوری خائن و بوش جنایتکار
انگاری رمی جمرات تو بود
و این تو بودی که

حج خود را
با رمی آن کفش ها
به سوی شیطان به پایان رسانیدی .
حاجی منتظر !
حج مبرور
و سعی مشکور
خدا قبول کند .
ما را هم شریک کن
حاجی منتظر الزیدی.....
منبع تبيان الیاس | 23:4 - شنبه 7 دی1387
عاشق شدن چه آسان!!!
*عاشق شدی پسر؟مامانت خبرم کرد که هر کاری می کنه جلودارت نیست. گفتم بیام ببینم چته؟ بابا جان مادرت گناه داره . پدر و برادرت که شهید شدن و رفتن . تو هم که موندی... رحم کن به مادرت بابا . دست بردار.
-آره عاشق شدم.
* همین، به همین راحتی؟ حالا کی هست؟
_ولش کن سعید همه وجودمو گرفته ؛ نمی تونم رهاش کنم. یعنی نمی خوام که رهاش کنم. تازه به دستش آوردم.
کوچکتره؟
_نه بزرگه خیلی بزرگ، اونقدر که نمی تونی تصورشو بکنی.
* پس چطور ؟! تو که عاقل بودی! علیرضا تو دیگه چرا؟! این حرفا مال جوونای آب ندیدس. علیرضا توروخدا ول کن!!
_تو که نمی دونی هر کی باهاش یه خورده ، فقط یه خورده آشنا بشه دیگه نمی تونه ازش دل بکنه، عاشقش میشه ، اصلا نمی شه در مقابلش مقاومت کرد.
* آخه عاشق چیش شدی؟ به ما هم بگو بدونیم؟
_عاشق همه چیزش. عاشق مهربونیش ، عاشق لطفش، عاشق مرامش، رسمش، منشش. به راحتی گذشت می کنه، به راحتی می بخشه،نامرد نیست . بهش دل ببندی ، بهت پشت پا نمی زنه .اگه نه فقط تو ؛ هر کسی بشناسدش دوسش داره.دوستش داشته باشی ؛ عاشقش میشی.اون وقته که اونم عاشقت میشه.(1)
* خوبه ، خوبه .دیگه داری تند میری ها! حالا می خوای چکار کنی؟
_می خوام جونمو براش بدم.همه وجودمو.می دونی ؟برای اون نه ؛ برای خودم. بدون اون دیگه نمی تونم. دنیا برام تنگه . دارم خفه میشم .

*علیرضا حالت اصلا خوب نیست.
_خوب خوبم .تا حالا بهتر از این نبودم. تو هم به جای اینکه رای منو بزنی ؛ برو با مامانم صحبت کن رضایت بده. آخه بدون رضایت اون نه من دلم میاد برم جلو ، نه اون منو می پذیره.
*علیرضا ! بابت این عشق چه بهایی ازت می خواد؟
_گفتم که جونمو. جونمو وسط میگذارم.اون کمتر از این و نمی پذیره. برای اثبات عشقم این لازمه. (2) امیدوارم ازم بپذیره.
*نه!!! تو دیگه از دست رفتی. نمی شه فکری کرد؟ حالا کی به سلامتی؟
_به همین زودیا. امیدوارم قبولم کنه. باید صاف باشم. باید بی نقص سراغش برم. پاک و تمیز. بدون حتی یک خدشه. اتو کشیده. اونطور که اون می خواد..
*ولی علیرضا این طوری که فایده نداره. اون اگه تورو دوست داشته باشه تورو همین جوری باید بپذیره. اگه دوستم نداشته باشه که آخر این وصلت به جایی نمی رسه.
_نه دیگه سعید جون . فرق اون با بقیه همینه دیگه.اون منو دوست داره ، اون همه رو دوست داره. اما هر کسی صافتر ، بی غل و غش تر ، بی عیب تر؛ بهتر.تا 10 روز دیگه به وصالش می رسم. می دونم . خوابشو دیدم.
*داری جوونی می کنی علیرضا...
_آره .جوونم دیگه ، چه کنم؟ تو جوونی به وصال رسیدن یه صفای دیگه ای داره.

*********
با خودم گفتم، ولش کن ؛ داغه . تا چند وقت دیگه از سرش می افته . اون وقت میرم حالشو می پرسم.
15روز گذشت و ازش خبری نشد.گفتم برم یه خبری ازش بگیرم ببینم سر عقل اومده یا نه؟
وقتی در خونشون رسیدم بالای سر در پلاکارد شهادتش متوجهم کرد که اون سر عقل بوده ، این من بودم که داغ بودم و حرفای اونو نمی فهمیدم....
(1) و (2) اشاره دارد به حدیث قدسی ذیل:
"آن کس که مرا طلب کند؛ می یابد. آن کس که مرا یافت؛ می شناسد. آن کس که مرا شناخت دوستم می دارد. آن کس که دوستم داشت ؛ به من عشق می ورزد. آن کس که به من عشق ورزید؛ من نیز به او عشق می ورزم. آن کس که به او عشق ورزیدم؛ او را می کشم. و ان کس که من او را بکشم خون بهایش بر من واجب است. و آن کس که خونبهایش بر من واجب باشد؛ من ، خود خونبهای او هستم."
فاطمه شریعتمدار
الیاس | 18:22 - چهارشنبه 4 دی1387
امنیت کدومه؟ آقا!!!

قدیما بیشتر مواظب وسایلت بودی؟! حالا که خیالت راحت شد ؛ همه رو دست باز گذاشتی که بیان هر چی می خوان بردارند و ببرند؟ فکر کردی امنیته؟ فکر کردی حالا که جنگ تموم شد، همه جا امنه ؟ نه داداش، رودست خوردی! اون موقع که گفتن اسلحه زمین ، صلح شد ، همون نفس راحتی که کشیدی ، یادته؟ همون موقع رودست خوردی. یکی گوش ایستاده بود تا صدای نفس راحت تو رو بشنوه و مطمئن بشه که خیالت راحت شد و دیگه کار به کارش نداری. مطمئن که شد کارش رو شروع کرد.
اون موقع که برای هدیه تولد خواهرزاده عزیزت لباس زرده رو خریدی بدون اینکه توجه کنی عکس روی لباسش چیه و روش چی نوشته، اون موقع رودست خوردی. غفلت کردی ، غفلت.
شاکی نشو که چرا پسرت قهرماناشو از مرد عنکبوتی و جنگ ستارگان پیدا می کنه. مگه تو قهرمان دیگه ای رو بهش معرفی کردی؟!
اون موقعی که به عنوان جایزه شاگرد اولی دخترت با آب و تاب تموم و با یه روبان پیچی خوش رنگ وآ ب و دل انگیز، باربی

خریدی ،اون موقع رو دست خوردی.

هیچ وقت فکر کردی میشه گاهی موقع ها خاطراتت رو روبان پیچی شده تقدیم فرزند عزیزتر از جانت کنی؟
یادت رفت عزیز ، غفلت کردی. نشد حتی برای یکبار دستشونو بگیری فقط به این منظور ببریشون پارک که بگی: بابا یه زمانی کسایی بودن که جور دیگه ای غیر از مدل های جدید آدمها توی پارک، می گشتند. هدف دیگه ای غیر از به روز رسانی مدل موها و لباسشون داشتن، هدفی خیلی بزرگتر از این چیزهای پیش پا افتاده و بچه گانه. اونا هم جوون بودن مثل شماها ؛ اونا هم جوونی میکردن مثل شماها. اما اونقدر حواس جمع بودن که موقع نیاز، جوونی یادشون می رفت و می شدن پیر راه.
افتخارشون ایرانشون بود نه جای دیگه . رودست خوردی ؛ غفلت کردی . ندونسته همه رو قهرمان کردی الا اونی رو که باید....
حالا چشم باز کردی دیدی نسل جدید هیچ اتصال و ارتباط و علاقه ای به دفاع مقدس نداره.
خوابت برد؟ عیب نداره ؛ حالا بیدار باش. چون جوونت اونقدر ضمیر پاکی داره که هیچ وقت براش دیر نیست.
یا علی......
الیاس | 19:13 - یکشنبه 1 دی1387
فکر کنید اینها پیاز داغ زیادی است!!

اینها افسانه است، باور نمی کنید، حق دارید که باور هم نکنید، خرق عادت بود و تمام شد و دیگر تکرارپذیر نیست. کتاب عشق را بستند و جز قصه ها به گوشتان نرسیده، داستان هایی که می شنوید جز در مخیله نمی توانید شبیه آن را بیابید، دنیا دیگر جای اتفاقاتی آن چنان نیست، آنقدر جنگ عجیب بود که حتی گاهی نمی توان بیانش کرد، چگونه از بازیگران آن حماسه بگوییم در حالی که خوی فرشته صفتشان بر نفس انسانی شان غالب گشته بود و آسمانی جز جبهه برای پرواز آنها نبود و نیست.
یادش به خیر آن پیرمرد که تنها و ساکت در گوشه ای از اتوبوس کاروان جنوب نشسته بود و چفیه ای بر گردن، نگاه به دشت های بی انتهای مناطق عملیاتی می انداخت، چه متین بود و انگار که بعد از سالها دوباره دارد نفس می کشد، می بوید، می بیند، می شنود و جان کلام زنده می شود. جوانی با شادی و هیجان پرسید: حاجی، ساکت نباش، از خاطرات جبهه ات بگو، چرا هیچ وقت ما را مهمان خاطراتت نمی کنی! و پیرمرد بی آنکه نگاه به صورت جوان بیندازد، آرام و با بغضی به نشانه پرواز در خاطرات شیرین با یاران بودن گفت:
باور نمی کنید، هرگز باور نخواهید کرد، فکر می کنید که افسانه است، خیال است، توهم است، پیاز داغ زیادی است. از چه بگویم از آنچه که اکنون خود نیز در باورش شک دارم، از سرزمینی بگویم که نمی دانم خاکش چه بود و از کجا آمده بود و چگونه بوی کربلا و کربلاییان را می داد، از انسان هایی بگویم که جز در افسانه ها نخواندید در موردشان، نه، نه نمی شود، توانایی درک آن پاکی ها را، نه شما، بلکه هر کسی که ندیده باشد، ندارد. سخت است باور افسانه ها، اسطوره ها...
پیرمرد راست می گفت، این شاهنامه 8 فصل را کدام ادبیات توانایی تفسیر داشت، در کجا می شود مردان بی ادعای آسمانی محزون در خاک را یافت، فصل فصل آن کتاب پر بود از افسانه ها، که باورش سخت بود برای تاریخ. تاریخ جز در خیال، جز در اندیشه افسانه ها را ندیده بود، چگونه اینها را در خود ثبت کند، نمی توانست، توانایی اش را نداشت تنها کاری که از دستش بر می آمد این بود که آن ها را در دستمال حریری از عشق بپیچاند، آن خاک ها را، آن جان ها را. آری جایشان در دل تاریخ هم نبود تاریخ گنجایش نگهداری شان را نداشت. آنها در هاله ای از عشق می مانند تا مگر کسی از دور دست های غربت، چونان خود غریبشان بیاید و در ظهور خود بازگو کند قصه ی کتاب مجانین را. شاید تنها قصه گو خود اوست.

آن پیرمرد حق داشت، کارزاری بود که توصیف نداشت، تقابل عقل و عشق، الفبای توصیفش، قلم نوشتنش، کاغذ نوشتارش و از همه مهمتر نویسنده اش، در زمین خاکی نیست چگونه خضوع و خشوع و سرشت خاکی شهید عباس بابایی را بر کاغذ بیاوریم، کیست که ادعا کند که عباس را می تواند بنویسد و نگاه عبوسش به دنیا را به رشته تحریر در بیاورد.
مگر می شود فرمانده بود و در رأس بود چون همت و آنگاه در خانه ای محقر و با کمترین لوازم و ساده ترین وسایل زندگی کرد، همت را چگونه بنویسیم، کدام کاغذ آنقدر بلند است که افق نگاه مظلومانه همت را در خود جای دهد. همتی که در اوج خود را در خاک پای یک بسیجی می خواند و این را هم همواره ثابت کرده بود، آنقدر صمیمی بود که در جشن پتوی های بسیجی ها از گزینه های اول بود و هیچ گاه هم اعتراض نمی کرد که من فرمانده ام و...
و حتی وقتی آن دفعه ای هم که در اثر شوخی های بسیجی ها انگشت شستش شکست بی آنکه خم به ابرو بیاورد و عصبانی بشود با لبخند گفت: بی انصاف ها انگشتم را شکستید کمی آرام تر. کسی باور نکرد ولی همگان در کمال تعجب دیدند همت چند ساعت بعد با انگشت گچ گرفته و باند پیچی در جمع حاضر شد.

برای انسان امروز تحصیل در امریکا و گرفتن مدرک دکتری برق و الکترونیک از دانشگاه معتبر برکلی یک آرزوست و اگر به آن دست یابد به غایت آمال رسیده، حال که مصطفی چمران در قله های فتح علم و دانش تنها کلام ساده مادر در گوشش بود «مصطفی هرگز خدا را فراموش نکن» و چون مصطفی خدا را تنها دید، دوید، چنان می دوید به سوی تنهای خدا که حتی نشنید و به یادش نیامد که به او پیشنهاد عضویت در هئیت علمی ناسا (Nasa) را داده اند و مهمترین زندگی و امکانات را برایش فراهم نموده اند. او خاک را گزید، خاک پاک جبهه ها را و تنها صدای خدا را که از حلق مادر بیرون آمد شنید و برای مصطفی این مهم بود که:
مادر، حرفت را فراموش نکردم، خدا را فراموش نکردم، به وطن آمدم و نخواستم دانشم در دست دشمن باشد و دکتری چقدر حقیر است برای این دل.
آری جبهه ها میکده ی پاکان هشیار بود و جای رقص عشاق، ساز آن پاکی، شرابش ذکر بود، ساقی اش حسین، افسانه بود، افسانه. کتابی بود که گلبرگ هایش در خون به انتظار خفته اند تا دست مهربان و آشنای معشوقشان در آدینه ای نزدیک بگشاید فصل فصل آن افسانه را. میلاد حیدري الیاس | 19:40 - جمعه 22 آذر1387
وارد معقولات شدم!!

پسرم؛سلام
این سری رو از کجا آوردین؟ببین یه جوون ۱۴ ساله از شلمچه توش نیست؟
-نه مادر نیست،اینا مال فاون.
پسرم یه نیگا کن ببین تو این سری یه ۱۴ ساله از شلمچه نیست؟ خیر از جوونیت ببینی مادر خوب نیگا کن ها…
-نه مادر اصلا این تریلر مال شلمچه نیست.
.
.
.
پسرم ببین پسر من تو اینا نیست،یه جوون لاغر اندام مال شلمچه؟
-چند ساله؟
۱۴ ساله…هست پسرم؟هست؟
-نه مادر ۱۴ ساله نداریم.
ای بابا مادر خوب نیگا کردی؟دیگه تریلری نیست که نگشته باشم ها!!!

-مادر شرمنده ، نیست.انشالا سری های بعد.
آره پسرم سری های بعد….سری های بعد
پیرزن معلوم نبود دفعه چندمه که این عبارتو می شنوه و به امید اون زندگی می کنه….سری های بعد…سالیان ساله که منتظره ، منتظر چند تا استخوان و شاید پلاکی و شاید…
وقتی نگاهش می کنی چنان لبخند آرامش بخشی روی لباشه که انگار عمریست بی دغدغه زندگی کرده.
از خودم شرمنده میشم با یه چیز کوچیک ، با از دست دادن سطحی ترین و کوچکترین چیزهای دنیایی از کوره در می رم.
اما پیرزن سالهاست که منتظر پسرشه و آروم. سالهاست با اومدن هر دسته تریلر میاد و دست خالی بر میگرده و میگه همشون پسر منند،چه فرقی میکنه؟ سالهاست اینطوری خودشو آروم می کنه.
سالهاست برای قاب عکس تنها پسرش توی تاقچه قصه میگه و سالهاست که به یاد میاره چه آرزوهایی براش داشته.
پدر فرزندش که رفت،دلش به تنها پسرش خوش بود.وقتی اونم تصمیم گرفت که بره،گفت پسرم تو هنوز بچه ای بمون. اما دید که پسرش طاقت موندن نداره،انگار اونم آسمونی شده بود،هوایی شده بود. فهمید که اونم بزرگ شده،بزرگتر از خیلی از اون بزرگایی که موندن و عین خیالشون نبود که یه اتفاقایی داره میوفته. بزرگتر از خیلی از اونایی که امروز هستن و حتی یادشونم نیست که یه روزایی کسانی بودن که….
بگذریم فکر کنم دارم وارد معقولات میشم.

خلاصه وقتی پسر رفت پیرزن ،پیرزن نبود، راست قامت بدون حتی یه موی سفید . اون موقع فهمید که انگار باید از این یکی هم دل بکنه،از همه چی دل کند و شد خدایی، آرامشش مال همین خدایی بودنشه.
بعد مدتی شد تنها،تنهای تنها با دوتا قاب و البته با خدایی که بهترین و تنهاترین دلبستگیش بود.
و حالا هر روز به دنبال حداقل آثاری از صاحب قاب روی تاقچه دور تمام تریلر های اومده از منطقه رو یک به یک می گرده.
واما ما…
یادمون باشه یه روزایی کسانی بودن و حالا رفتن ، اما به خاطر آرامش امروز ما رفتن….. یادمون نره….. الیاس | 21:1 - چهارشنبه 13 آذر1387
افتاده بود توي باتلاق؛ به هواي زيبايي مرداب آمده بود، محو اطراف شد. غفلت كرد. جلوي پايش را نديد و اسير باتلاق شد. باتلاقي كه ته هم نداشت. تا تكان ميخورد بيشتر فروميرفت. هر بار كه چند سانتي فروميرفت فكر ميكرد الان است كه پايش به كف باتلاق برسد. انوقت ديگر ميتواند پايش را محكم به زمين فشار دهد و خودش را بالا بكشد. اما فكر و خيالش واهي بود. باتلاق ته نداشت. ديگر نفسش هم به شماره افتاده بود. تنگ تنگ شده بود. چي داشت اين لجنزار كه اينطور فشار مياورد روي سينهاش. و ميخواست كه نفسش را ببرد. و سرش را بالا گرفت. رو به آسمان دهانش را باز كرد. و خواست كه ششهايش را پر از هوا كند. يعني اين كار را كرد اما كمي تكان خورد. و همين تكان كوچك باعث شد بيشتر فروبرود. بيچاره شده بود. يك حشره زيبا نشست روي مرداب. از ديدن آن لذت برد و لبخند زد. اما دوباره فرو رفت. خواست بگيردش فروتر رفت. به چپ نگاه كرد، فرو رفت. سرش را به بهانه نجاتيافتن به راست چرخاند باز هم فروتر رفت. حالا فقط سرش بيرون مانده بود.
□
مجبور شدم از فرو رفتن در مرداب بنوسم. اصولاً هيچ زشتي و پليدي قابليت توصيفي ندارد. چون خاطر انسان را لكهدار ميكند. اما واقعيتي است اين حال و اوضاع براي جوانان ما كه روز به روز در باتلاق بيخبري، تنهايي، گناه نااميدي، بيپناهي فرو ميروند. البته قبول نميكنند از ما، اگر به آنها بگوييم سر راهشان پر از مرداب زيبا كه كمينگاه و باتلاقي دارد است. اگر بگوييم كه بالاخره در يكي از اين باتلاقها فرو خواهيد رفت. نميپذيريد چون خيلي حرفهاي ضروري و مهم را برايشان گذاشتهايم و گذشتهايم. اگر جوانها را همدم و همصحبت شهيدان ميشديم و دستشان را ميگذاشتيم در دستان شهدا و ميفهميدند كه شهدا هم جوان بودند. جواني ميكردند. زندگيشان پرشور بود از دوستيهاي حلالشان و تفريحات سالمشان لذت ميبردند و از كنار باتلاقها ميگذشتند و اگر روزي در باتلاقي فرو رفته بودند به جاي تماشاي زيباييهاي فريبنده به فكر بيرون آمدن بودند. امروز جوان ما تفاوت بين زيبايي كاذب از زيبايي حقيقي را درك ميكرد و در باتلاق زيستن را زندگي نميشمرد.
□
بايد به سبك شهدا رفتار كنيم. با گذشت و بيان واقعيتها، دوستانه سيراب اعتمادش كنيم. روزبهروز به او بيشتر محبت كنيم و آهسته آهسته متصل به خوبانش كنيم، خيلي صميمي و بيغل و غش همراهش شويم. از كنار تمام كنايهها و متلكها و بيادبيهايش بگذريم و در عوض او را از دانستنيهاي دين و دنيا لبريزش كنيم. كمكش كنيم تا نخست باتلاق را بشناسد تا كمكم از باتلاق بيرون بيايد و سنگيني از روي سينهاش برداشته شود، نفسي تازه كند حمامي برود و از لجنهاي چسبيده به وجودش پاك شود. آن وقت مطمئن باشيد كه از من و شما سريعتر حركت خواهد كرد. اگر چون شهدا با جوان برخورد كنيم و آنگاه دستشان را در دست جوانان شهيد بگذاريم همين جوانها ما را تا دشت سرسبز وجود اهل بيت(عليهم السلام) خواهند بُرد و اين راه مستقيم يعني راه نجات. پس بسمالله.امتداد
الیاس | 23:26 - جمعه 8 آذر1387

علیرضا یزدانپناه 13 سال داشت و دانشآموز سال دوم راهنمایی بود،او نیز در زمان جنگ تحمیلی، مشتاق دفاع از خاك ایران اسلامی بود و اگرچه جثهاش كوچك اما اعتقاد و ایمانش به وسعت دریای بیكران بود و مانند همه نوجوانان آرزوهای زیادی در ذهن داشت.
به گزارش سبکبالان ، عشق به میهن،علیرضا را به سوی جبهههای غرب میكشاند و در این سن كم با چند نفر دیگر عهدهدار رساندن مهمات به دست رزمندگان میشود اما یك روز پس از رساندن مهمات در راه برگشت ناگهان خمپاره دشمن، او و جعبه های خالی را هدف میگیرد.
او اكنون فقط 15 سال از بهار زندگیاش میگذرد اما نه با 15 آرزو،نه با 15 همكلاسی،نه با 15 كتاب، بلكه در آن لحظه با بیش از 15 تركش قرارداد بلندمدت میبندد و جانباز 55 درصد اعصاب و روان میشود اما باز هم جبهه را رها نمیكند و دوباره پس از اندكی بهبودی پا به این وادی مینهد.
علیرضا پس از جنگ به خواستگاری جنت خالقی،خواهر شهید داود خالقی كه دو برادر دیگرش نیز آزاده و جانباز 8 سال دفاع مقدس هستند،میرود.
جنت پای سفره عقد چشمهایش را میبندد و از خدای خود میخواهد تا به او صبر و توان عطا كند تا بتواند با آه، ناله و درد یك شهید زنده كه جانباز جنگ تحمیلی است انس بگیرد و بتواند با تمام وجود از او پرستاری و از حق و حقوقش دفاع كند و با قدرت و علاقه كامل به او بله میگوید.
حاصل این ازدواج سمیرا و محمد است .علیرضا كه ناراحتی اعصاب و روان دارد،مرتباً تحت درمان و بیشتر روزهای سال بیمارستان میزبان او و قرص و دارو خوراك همیشگیاش است. علیرضا دست دو فرزندش را میگیرد و فریاد میكشد اللهاكبر،خمپاره زدند،پناه بگیرید،از سنگر بیرون نیایید و آنها را زیر تخت پنهان میكند و دائم حال و هوای جنگ در ذهن او تداعی میشود.

به گزارش ایسنا،سال گذشته(مهرماه 85)همزمان با ماه رمضان،ناگهان علیرضا حالش وخیم میشود و جنت مثل همیشه با اضطراب فراوان، چشم گریان و دست تنها او را به بیمارستان میرساند.
اما این بار فرق میكند.همه دكترها از او قطع امید میكنند،سطح هوشیاری او به یك میرسد و به كما میرود،پزشكان میگویند به احتمال زیاد دچار مرگ مغزی میشود و 24 روز تمام،این دلاورمرد 15 ساله كه امروز 37 ساله شده است آرام و بیصدا روی تخت دراز كشیده، نه سخن میگوید، نه پلك می زند و نه ... .
اما پس از 24 روز در حالی كه دیگر هیچ امیدی به زنده ماندنش نبود ناگهان علیرضا دوباره متولد می شود و آنچه را كه در حالت كما بر او گذشته به زبان جاری میكند.
علیرضا به خبرنگار ایسنا میگوید: وقتی كه در حالت كما بودم، روحم در فضا حركت میكرد و جسمم را بر روی تخت بیمارستان میدیدم. با خود میگفتم ای كاش همسرم جنت اینجا بود و شكایت كسانی كه مرا اذیت میكنند به او میگفتم.
وقتی كه در كما بودم من و چند نفر دیگر را با هم به مكان دیگری منتقل كردند،در آنجا افرادی را دیدم با ناخنهای بسیار بلند،بینیهای كشیده و اشكال بسیار زشت. قیافه آنها واقعاً ترسناك بود،همه را اذیت میكردند و با ناخنهای بلندشان به كمر افراد میكشیدند.
آن روز خیلی گرم بود و هرچه انتظار میكشیدم عصر نمیشد. در این هنگام، سواری از دور نزدیك شد همه به او تعظیم كردند سوار به من اشاره كرد وگفت:جلو بیا.میترسیدم از بین این افراد رد شوم، بالاخره از بین آنها عبور كردم و نزدیك سوار ایستادم.
سوار گفت: تو باید برگردی هنوز خیلی كار داری. بعد به من گفت: دو مرتبه بگو " آب". گفتم:" آب". دوباره گفت:این لولهها را كه در دهانت است، در بیاور این كار را هم كردم.
سوار به من گفت: این ماه عظمت زیادی دارد و مرد بزرگی در این ماه(ماه رمضان) به شهادت رسیده است.به سوار گفتم:دستت را به من بده تا برخیزم،در پاسخ گفت:من دست ندارم،عبایش كنار رفت و من آن را به وضوح دیدم.
بعد به علقمه رفتیم و در آنجا دستهایم را شستم و آبی به صورتم زدم، نهر خروشان و سرخ بود. در آنجا هیاتها عزاداری میكردند و همه كفن پوشیده بودند اما چهره هیچ كدام از آنها معلوم نمیشد.
جنت همسر علیرضا هم میگوید: ناگهان پزشكان سراسیمه به داخل اتاق علیرضا آمدند و با ناباوری علائم حیاتی بیماری كه میبایست دچار مرگ مغزی شود و 24 روز در كما بوده، برمیگردد و با دست خود و به اذن حضرت عباس (ع) لولههایی كه در دهانش بوده بیرون میآورد و شفا مییابد.
و حالا 17 خردادماه 86 است،تقریباً 9 ماه پس از شفای این جانباز شیمیایی اعصاب و روان.
علیرضا كه در روزهای اخیر از ناراحتی ریه رنج میبرد، با صدای سنگین و خسخس میگوید:چند روز است كه دوباره حالم بد شده،نفسم بالا نمیآید، احساس خفگی میكنم، نفس كشیدن برایم مشكل شده است،دكتر گفته باید عمل كنم،هزینه عمل ریههایم در یكی از بیمارستانهای تهران تقریباً پنج میلیون تومان میشود، هزینه زیادی است،در كرمان عمل میكنم.
پنج میلیون تومان مبلغ زیادی نیست برای جانبازی كه چند سال پیش خالصانه و بیریا به دفاع از میهن پرداخت و با 17 تركش در چشمش و سه تا در كمرش و... قرارداد بست و از آن زمان به بعد بینایی یكی از چشمهایش را از دست میدهد و دچار ناراحتیهای عصبی میشود و نفس كشیدن به خاطر مشكلات ریوی برایش سخت میشود.
اگرچه علیرضا بدون هیچ تقاضا و منتی گفت: پنج میلیون تومان برای عمل ریههایم در تهران زیاد است بنابراین در كرمان عمل میكنم. اما جای تفكر دارد، آیا این مبلغ در برابر فردی كه به بهای سلامتیاش لباس رزم به تن كرده و به استقبال شهادت رفته است تا نگذارد وجبی از خاك وطن به تصرف دشمن درآید مبلغ هنگفتی است؟!
الیاس | 21:45 - چهارشنبه 6 آذر1387
جبهه آن جايي بود كه خدا را تا جلو ديدگانت مييافتي و حس ميكردي شهاب شهادت در آسمان ملكوتياش نورافشاني ميكند و هر از چندي بر شانه يكي مينشست. جبهه آن جايي بود كه فرشتگان ملكوتش، بسيجياني بودند كه از كرانة تاريك تنگ خاك، به دور بودند و هر صبح با خورشيد به زمين ميتابيدند و در هر سَحرشان با قدم سجود از مرز شهوات به شهود ميرسيدند و از تكاثر به كوثر ميرسيدند. جبهه صالحستان وارثان زمين بود.
جلگهاي معطر و مطهر از خون شهيدان كه روح ملائك مقرب خداوندي را متوجه خود كرده بود. كوچههايش بيانتها و چشمههايش هميشه جاري «و ما هماكنون نيز ميراثبَر گنج جنگيم».
□
جبهه آن جايي بود كه در ملكوت بيغبارش، كهكشاني نور ريز، سجادههايي مييافتي از جنس نور كه بسان عبا، بر تن سپاهيانش بافته بودند، تا بر تپه تيره گمراهي بتازند و مصداق يخر جهم من الظلمات الي النور باشند ملكوتي كه همه چيز در قربانگاه قرب آن ذبح ميشد. بلبل باور در باغ ملكوتش، سرود بيقراري هيهات من الذله را ميسراييد و در آن وادي امن خفاش شبهه و شك را جايي نبود. ذرهاي خودپنداري در گلستان خداييشان نمييافتي.
□
جبهه آن جايي بود كه شهدايش هريك به سان شهابي جاويد بر كمر خاك افتادند تا من و تو در سياره تاريك زمين راه ملكوت را بيابيم. «و اشرقت الارض بنور ربها» و دوكوهه، حراي تحيّر، و بزم حضور و نزول فرشتگان خدا بود، كه فاتحان قله گمنامي در ميان آن دريچه نور علم حقيقي را بر دل و ديده ماديپرستان گشودند: «اقرء بسم ربك الذي خلق...»
دوكوهه جبهه ملك معنا بود و فرشته آن در مِيخانه اسرارش ميقات و ميعاد عاشقاني شد كه با ميثاق خون خود مُحْرم يار شدند و مَحرم اسرار مُحَرَم حسيني.
□
هم ما و هم جبهه هردويمان دلتنگ يكديگريم؛ آنچنان كه ني به وقت ناليدن، به دَلسوختهاي براي نواختن نيازمند است. خدايا ما را بسيجي بدار و ما را بر آن ملكوت بار ده و آخرين صفحه از عمر ما را به رنگ خون دلمان رنگين كن. خدايا به ما فهم فرهنگ فرهيختگان جبهه را عطا فرما.
خدايا بياموزمان كه بسيجي بودن را عار ندانيم تا صحنه كربلا خالي از اصحاب نباشد. خدايا ما را بسيجي بدار در دنيا و آخرت الیاس | 19:8 - یکشنبه 3 آذر1387
فکه ، سرزمين رملهاي سرخ

و فکه ، حکايت آن وادي خشک و سوزان ... بقيع!
و فکه ، تجلي کربلا ... و صد و بيست تن صنوبر پرپر شده ي بوستان ولايت ، تجلي گران حماسه "ارواح التي حلت بفناک"!
ولي عجبا که چه زيبا عطشان سربازان مطيع مطلق مهدي فرو نشست و چه عاشقانه در ميان رملهاي داغ و سوزان فکه ، جام مي از دست ساقي نوشيدند و سيراب شدند و بالهاي خسته خويش را گشودند و رفتند و رفتند و رفتند ...
تا اوج ...
پر کشيدند ... !
و صداي هلهله کروبيان آن هنگام که بال در بال يکديگر گشوده بودند و عروج بي قرارانه فرزندان زهرا را جشن مي گرفتند ، در ملکوت اعلي طنين افکنده بود . به راستي که مقام قرب الهي گواراي وجودشان...!
و چه شباهت عجيبي ميان اين پاداش و اجر سعي هاجر است ، آن هنگام که در پي يافتن آبي ، چشمه اي براي احياي حيات و فرونشاندن عطشان لبهاي خشکيده ي طفل بي گناهش ، اسمعيل ، مضطربانه اين سو و آن سو بين صفا و مروه مي دويد ، اما فريب سرابهاي دنيايي را نمي خورد . و سعي بين مروه و صفا يعني سعي بين خوف و رجا ، و خوف و رجا يعني دو بال نيرومند براي سير در ملکوت اعلي و قربتا الي الله...!
آري ، زمزم ! پاداش تلاش هاجر بود در زير پاهاي کودکانه اسمعيل ، وقتي شروع به جوشيدن نمود !...
آه ... اي فکه، اي وادي اجر سعي هاجر بين مروه و صفا !
اي فکه، اي قصه پر غصه و مکرر کربلا !
اي فکه، اي سراسر ترنم حضور بي حضور فرزند زهرا !
اي فکه، اي همنواي "امن يجيب" مردان خدا !
اي فکه، اي ترانه غمناک حکايت دلهاي مردان غزل سرا!
اي فکه، اي تربت مطهر ! ... اي ميعادگاه فرزندان صديقه اطهر !

برجاي جايت بوسه ميزنم ، چرا که ذره ذره ي خاکت ، همان جاي پاي پرندگان زخم خورده از عداوت بي دريغ شيطان است .
آه بگو ... اي سرزمين رملهاي سرخ ! بگو که که چگونه صداي غريبانه شقايقها را شنيدي و در برابر اين همه جنايت و مظلوميت تاب آوردي و تب نکردي و نسوختي و هيچ نگفتي ! ...
و شايد هم سوختي ...آري، سوختي! ... چنانکه رملهاي داغت تجلي گر سوختنت بودند و تو بايد مي سوختي از شهود جنگي نابرابر و ناجوانمردانه ! ... و تو بايد مي سوختي از غربت اسلام ! ... و در پس آن مي گريستي ، همچنانکه مهدي مي گريد و چهره مبارکش خيس مي شود از اشک اضطرار !
ومهدي ...
آن عزيزترين يار غائب زمان ! که اکنون قلب نازنينش از داغ غربت اسلام جراحتي عظيم برداشته و در حاليکه بر بيچارگان خلايق يعني بشريت! اشک مي ريزد ،خود نيز براي ظهور خويش دست به دعا برداشته ! و من مي دانم ... و يقين دارم ، که او عين ظهور است و شاهد هر آنچه نامشهود ! و اين منم که غائبم !!!
پس اي خداي بزرگ ! از تو مي خواهم که دل تنهايم را به ظهور او برساني ...
الهم عجل لوليک الفرج ...
نويسنده:شريفي نيا
الیاس | 15:7 - دوشنبه 27 آبان1387
الیاس | 15:35 - دوشنبه 1 مهر1387
ما که این همه برای عشق آه و ناله می کنیم
راستی چرا در رثای بی شمار عاشقان
که بی دریغ
خون خویش را نثار عشق می کنند...
از نثار یک دریغ هم دریغ می کنیم!
مرحوم قیصر امین پور
افرادی هستند که نبودنشان به اندازه بودن شان تأثیرگذار است،آنچنان که آئینه ای می شوند برای انعکاس چیزی که در ذهن و قلبمان به دنبال آنیم؛
بودن
را به گونه ای دیگر معنا می بخشند.احساس درونی که از یافتنشان زیر پوست
تنمان جریان دارد، داغ تر از آن است که گونه ها را رنگ بخشد و قلب را به
تپش بیشتر درآورد.بلکه محرکی است برای شکستن قد غرور و خودبینی و زانو زدن
در برابر افراشته شدن پرچم ایثار و تواضع نفس.
این احساس معرفی می شود برای شناختن،قدم برداشتن و رسیدن به خدا!
تصویرساز ذهن من کسی است که شهد جاودانگی نوشیده و در ذهنم مجموعه ای از باورهای صادقانه را به یادگار گذاشته است.
او قهرمان قهرمانان معاصر من است.برای یافتنش نیاز به گشت و گذار باطنی نداری،دیده سر را به آب معرفت بشوی،سرت را بالا بگیر؛

تصویرش
بر قلب دیوارهای شهر می تپد.آنها اسطوره ای به خواب رفته در تاریخ
نیستند.نیک مردانی واقعی اند که رفتار،عمل و کردارشان در حال و آینده
جریان دارد.
بی تفاوت از کنار نگاهشان نگذر!
همین!
=-------------=
برداشته شده از ابراهيم در آتش
الیاس | 11:15 - جمعه 17 خرداد1387
رقص در برابر مرگ!
حميده
رضايي (باران)
شب را در بيمارستان صحرايي امام حسن(ع) كه انگار در
پناه كوهي ساخته شده، ميمانيم. جاي عجيبي است؛ انگار هنوز آنجا جنگ است و خيلي
چيزها سادگيشان را از دست ندادهاند. حتي خيلي از نمونههاي فرهنگ جبهه را هم
آنجا ميتوان ديد: اينكه صبح بلند شوي و ببيني يكي كفشت را برايت واكس زده! اينكه
تا لب تر كني چند خادم شهدا بيايند به كمكت و اينكه... در اتاق نيايش بيمارستان هم
صحنههاي زيبايي ميتواني ببيني: يك چاه نمادين كوچك، نيزار و چادر يك رزمنده و
حتي سفرة هفتسين كه با ظرافتي خاص و در ميان تصوير شهدا چيده شده. راستي چه كسي
ميتواند بگويد شهدا مردهاند؟
□
به دهلاويه ميرسيم؛ حد فاصل جادة سوسنگرد و بستان.
همزمان با ورود ما، رئيسجمهور هم به منطقه ميآيد و ديداري كوتاه با چند كاروان
ميكند. در پشت بامِ ساختمان دهلاويه جمع ميشويم. راوي شروع ميكند: «چشم دل را
باز كنيد. چون تو اين بيابونا، چشم ظاهر، خيلي جاها را نميبينه.» راوي از جوان
عرب زبانِ سوسنگردي گفت كه تك و تنها ميخواست مقابل لشكر سه هزار نفري تانك دشمن
را بگيرد و عراقيها زندهزنده آتشش زده بودند. بعد به پيام امام اشاره كرد كه در
جواب استاندار اهواز فرموده بود: «مگر جوانهاي اهواز مردهاند كه عراقيها اهواز
را بگيرند.» ميگفت: «امام گفته بود جنگِ ما عاشورايي بود.» و فرمانده، مثل شب
عاشورا، همه را جمع كرده و گفته بود: «بچهها! الآن آفتاب هست، ما نميتوانيم
فانوسي خاموش كنيم، اما چشمهايمان را ميبنديم. هر كه خواست برود.» چشمها را كه
باز كرده بودند، هيچ كس تكان نخورده بود.
راوي از زنان سوسنگردي كه پابهپاي مردهايشان مقاومت ميكردند
گفت و از حملههاي شبانه و چند نفريِ رزمندگان ما كه در شش ماه اول جنگ، خواب را
از چشم بعثيها گرفته بود. او چه دل پرخوني داشت از آنها كه آثار مستند جنگ را يكبهيك ميبرند و مناطق، كمكم دارند از حال و
هواي جنگي ميافتند و در عوض انگليسيها، سيگار چرچيل را نگهداشتهاند و مردم
صدهزار دلار ميدهند تا...
راوي چه زيبا از چمران ميگفت كه هم نقاش خوبي بود و هم
يتيمنواز خوبي و هم عالم و هم عارف.
□
پا به نمايشگاه دهلاويه ميگذاريم كه در و ديوار آن پر
است از تصاوير و نوشتهها و نقاشيهايي از چمران. نقاشيهايش اغلب آيههاي قرآن
است كه او آنها را به تصوير كشيده و معروفترين آن «تابلوي شمع» است كه يادم هست
خوانده بودم چمران خود پاي آن چنين نوشته بود: «من اگرچه شمع كوچكي هستم، اما با
همين روشنايي اندكم، فرق ميان نور و ظلمت را نشان ميدهم.» گويا همين تابلو هم سبب
ازدواج او با همسر لبنانياش ميشود.
وقتي به اين همه عكس و دستنوشتة شهيد چمران جملهاي كه
به خط او از پشت ويترين چشم را نوازش ميدهد، نگاه ميكنم، با خود ميانديشم: آيا
بعد از ما هم كساني به ديدن عكسها و آثار و حتي دستنوشتههايمان خواهند آمد؟
□
سالن نمايشگاه كاملاً تاريك است. جمعيت رو به پردة
سفيدي كه فيلم «كوچ سرخ» از آن پخش ميشود، نشستهاند. جذبة صدايي كه در حال
خواندن آخرين دستنوشتههاي چمران و گفتوگوي او با اعضا و جوارحش است، مرا به سمت
خود ميكشاند:
ـ ... در اين لحظات آخر عمر، آبروي مرا حفظ كنيد. من
چند لحظة بعد به شما آرامش ميدهم؛ آرامش ابدي! ديگر شما را زحمت نخواهم داد. ديگر
شما را استثمار نخواهم كرد. ديگر به شما بيخوابي نخواهم داد و شما ديگر از خستگي
فرياد نخواهيد كرد. از درد و شكنجه ضجه نخواهيد كرد. از بيغذايي، از گرما و سرما
شكوه نخواهيد كرد. آرام و آسوده براي هميشه در بستر نرم خاك آسوده خواهيد بود،
اما... اما اين لحظات حساس، لحظات وداع با زندگي و عالم، لحظات لقا با پروردگار،
لحظات رقص من در برابر مرگ، بايد زيبا باشد.
به عكس او كه گوشة تصوير نشسته نگاه ميكنم و حسرت ميخورم
به اطمينان او و به آرامشش بعد از مرگ. چمران ميرود تا به آن آرامش ابدي كه خود
از آن ميگفت، برسد؛ «به قربانگاه، يعني دهلاويه رسيد. رزمندگان بر گردش حلقه زدند
و او سخن گفتن آغاز نمود. با همه وداع كرد و همه را بوسيد، حتي آناني را كه خوابيده
بودند؛ همراه با فرماندة جديد به نزديكترين نقطه به دشمن رفت و تأكيد كرد كه ديگر
كسي نيايد؛ ولي نگفت چرا. چون لحظاتي بعد، آتش خمپارههاي دشمن دل زمين را شكافت و
صداي انفجار آن با صداي شكستن قلبهاي آكنده از محبت دكتر چمران، همراه شد. تصاوير
روي پرده، بدن مطهر و پر خونِ چمران را نشان ميدهد كه همرزمان دورش را گرفتهاند
و هر كس با غم و اضطراب ميخواهد كاري برايش بكند، بلكه دقايقي بيشتر كنارشان
بماند، اما...
به جمعيت نشسته در تاريكي سالن نگاه ميكنم. همگي سكوت
كردهاند؛ سكوتي بهتآميز. صدايي از دلِ پرده ميخواند:
ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه
الیاس | 10:56 - پنجشنبه 16 خرداد1387
مستيم از آن مشرب رويايي چشمت
هرچند که پيغمبر چشمان تو بوديم
مانديم در اعجاز مسيحايي چشمت
از بس که مفاهيم نگاه تو بلند است
دوريم، از اشراق تماشايي چشمت
اين پنجره ها عادت تکراري صبح است
در نافله ي صبح دل آرايي چشمت
صحرايي و شبگرد و پر از زخم و سکوتند
اين خلوتيان شب يلدايي چشمت
«ما زاده عشقيم و پسرخوانده جاميم»
مستيم و خمار از مي زيبايي چشمت
| 12:25 - جمعه 23 فروردین1387
حاجى تا از ماشين پياده شد، بناى شلوغ بازار رايجاش را گذاشت و رو به ما گفت: آهاى! ببينم، اين جا چه خبره؟ من پشت بىسيم قبض روح شدم، چرا كسى جواب درست و حسابى به من نمىده؟
خلاصه، او داشت هيمنطور شلوغ مىكرد و ما داشتيم از ترس پس مىافتاديم كه خدايا؛ نكند اين وسط يك تير يا تركش سرگردان، بلايى سرش بياورد. مهدى خندان كه از حال و روز ما با خبر بود، يواشكى چشمكى به ما زد و گفت: شماها فقط سرشرو گرم كنيد، خودم مىدونم چه نسخهاى براش بپيچم. ما هم رفتيم جلو و شروع كرديم به پرسيدن سؤالهاى سر كارى از همت. مثل: شما بگو از قرارگاه نجف چه خبر؟... اوضاع قرارگاه خاتم در چه حاله؟ و... اين جور اباطيل. در همين گير و دار، يك وانت تويوتاى عبورى، داشت از آنجا مىرفت سمت عقب. كمى كه مانده بود اين وانت به ما برسد، مهدى خندان كه يواشكى پشت سر حاجى رفته بود، دو دستى او را بغل زد و بعد، به دو رفت طرف وانت عبورى. همت كه توى گيره بازوهاى خندان قفل شده بود، وسط زمين و آسمان داد و هوار مىزد: ولم كن! بذارم زمين مهدى، دارم به تو تكليف شرعى مىكنم.
ولى خندان گوشش به اين حرفها بدهكار نبود. سريع حاجى را انداخت پشت همان وانت در حال حركت و بعد، در حالى كه به نشانه خداحافظى برايش دست تكان مىداد، با لبخند گفت:«حاجى جون، چرا تو بايست به ما تكليف كنى؟ تكليف ما رو سيدالشهداءعليه السلام خيلى وقته كه معلوم كرده»!


منبع
الیاس | 2:5 - شنبه 22 دی1386
معلم فراري
الیاس | 2:2 - شنبه 22 دی1386



